 |
| کاربر نیمه فعال |
تاریخ عضویت: جمعه فروردین 22, 93 9:14 pm پست: 87
|
|
من نظر آرش را قبول ندارم من از دو سال قبل از بی اختیاری دچار مشکلات زود رنجی شدید بود اساسا تمام مشکلاتم از آن ناشی می شود که این زود رنجی باعت افسردگی من شد در واقع زود رنجی که داشتم طوری بود مثلا یکی کسی چیز ناراحت کننده به من می گفت خودم نمی توانستم جواب بدهم یا اهل جواب دادن نبودم یا مثلا بعدا یاد آن حرف طرف می افتادم و همش خودم می خوردم چرا آن شخص چنین حرف که مثلا توهین به شخصیتم بود زد یعنی اکنون اگر به آن دوران برمی گشتم قطعا جواب که نه بلکه برخورد فیزیکی هم می کردم در واقع این مشکل درست از شروع 18 سالگی ام شروع شد دچار یک بلوغ فکری شخصیتی شده بودم مثلا اگر کسی قبل از آن زمان چیزی ناراحت کننده به من می گفت سریع در عرض چند ساعت یادم می رفت اما از زمانی که دچار آن زودرنجی شده بود حتی مسائلی که در گذشته برام پیش می امد به فکرم می رسید و باعث ناراحتییم می شد و اساسا موقعی که دچار نارحتی شدید بودم حس بدی در شکم می کردم همش به خودم می گفت یه روزی این افسردگی یک مشکلی توی دلم ایجاد می کنه که بعد از مصمومیت غذایی این بی اختیاری به سراغم آمد در واقع از چاله درآمدم وتوی چاه افتادم چون این بی اختیاری انقدر برام مشکل ایجاد کرد که اساسا ان زودرنجی وافسردگی به کل از یادم رفت چون فکرم همش در مورد بی اختیاری و نوع برخورد دیگران بود مثلا یکی از بدترین خاطراتم این بود که در شش سال پیش ظهر رفتم سر یک کلاس حل التمرین شرکت کردم بعد چند دانشجو کنارم و پشت سرم و جلو نشسته بودند بعد از خروج گاز یک دانشجوی آشغال که نزدیکم بود با دستش اشاره به من کرد و دوستش را خطاب کرد و گفت طرف بوی فلان می دهد آن هم با صدای خیلی بلند به طور که همه شنیدند آبرویم پیش خیلی ها رفت همیشه سعی می کردم جلوی کسانی که آنجا بودند آبرویم پیش آنها رفته اصلا ظاهر نشوم
|
|