| انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر http://www.ibsgroup.ir/froum/ |
|
| خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم http://www.ibsgroup.ir/froum/viewtopic.php?f=49&t=524 |
صفحه 1 از 9 |
| نویسنده: | بچه گربه [ شنبه مرداد 11, 93 3:47 pm ] |
| عنوان پست: | خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
سلام دوستان به نظر من این نوع آی بی اسی که داریم یک نوع خاصی است و فقط به خود ما مربوط نمی شود بلکه پای دیگران یعنی اطرافیان وسط است آن هم به خاطر خروج گاز وبوی نا مطبوع آن که خیلی زیاد باعت رفتن آبرو و تحقیر ما توسط اطرافیان می شود هر چقدر که مدت زمان بیمار ما بیشتر باشد این خاطرات تلخ به خاطر بی اختیاری بیشتر است مثلا من شش سال درگیر بودم یکی دیگز حتی بیست سال به نظر من دو نوع خاطرات می تواند وجود داشته باشد اولی اینکه اطرافیان ناشناس باشند مثلا توی مترو یا تاکسی یا اتوبوس در این صورت فراموش کردن رفتار اطرافیان در قبال خود زود فراموش می شود چون نه آنها شما می شناسند نه شما آنها را اما در عوض ممکن واکنش آنها شدیدتر باشه حتی کار به دعوا فحش و.. دومی اینکه اطرافیان شما شناس باشند و از بیماری شما خبر نداشته باشند در این صورت انتظار واکنش شدید آنها نباشید فقط آبروی شما می روید چون شما را می شناسند و بعدا نیز شما را می بیند خاطره بودن در موقعیت دومی خیلی تلخ است و کاریش نمی شه کرد مانند میهمانی های فامیل یا دانشجو بودن که باید در کلاسهای زیادی شرکت بکنی من همیشه در مورد خاطره از نوع اولی جنبه طنز می دهم چون به هر صورت ما در یک اجتماع زندگی می کنیم بالاخره آدم سوار تاکسی مترو میشه این نوع موقعیتها زیاد پیش می آید به همین علت از این نوع خاطرات زیاد داریم به نظر من اگر این خاطرات را به اشتراک بگذاریم به آن جنبه طنز بدهیم از بار منفی که این خاطرات از تحقیر شدن رفتن آبرو سبکتر می شویم امیدوارم در این پست بحثهای داغ شکل بگیره |
|
| نویسنده: | بچه گربه [ شنبه مرداد 11, 93 4:07 pm ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
امیدوارم شما نیز خاطرات خود را بیان کنیم اولین خاطره یادم هست زمستان سال89 بود سوار تاکسی پراید صندلی عقب وسط نشسته بودم هوا خیلی سرد بود همه ی شیشه ها بسته بودند بعد از خروج گاز آن دو نفر که دو سمت من نشسته بودم مخصوصا سمت چپی واکنش شدید نشان دادند سمت چپی همش با مشت به شیشه ماشین می کوبید یادمه هی می زد توی سر خود و یک چیزهای هم می گفت دومی یادمه سال 91 بود من همیشه هر جا باشه مثل کلاس درس یا تاکسی یا اتوبوس همش عقب عقب می شینم به امید اینکه کسی نزدیکم نشینه می گفتم باز زمستان سال 91 بود سوار یک ون شدم ردیف آخر صندلی سمت راست نشستم دو نفر سمت راستیم یک مرد و زن جوان بودند که فکر می کنم نامزد یودند با هم همش عاشقانه صحبت می کردند حدود 45 دقیقه سوار ون بودم توی 45 دقیقه تقریبا همش گاز از من خارج می شد فقط دعا دعا می کردم زودتر به مقصد برسم چون آن دو نفر بین خودشان همش به من فحش می دادم خودم ناراحتم بحث عاشقانه آنها را بهم زدم زمانی به مقصد رسیدم فقط فرار کنم چون کم کم فحشا های اونها داشتند به من بلند می گفتند |
|
| نویسنده: | ستاره خاموش [ یکشنبه مرداد 12, 93 11:25 pm ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
سلام دوست گرامی(بچه گربه) متاسفانه از هر دو نوعش خاطره فراوان داریم از نوع اولش یکیش این که من زیاد از وسایل نقلیه عمومی استفاده نمی کنم اما یه روز که کار داشتم و ماشینم دم دستم نبود مجبور شدم از تاکسی استفاده کنم اول این که نمی خواستم وسط بشینم اما یه پسر بچه قبل من سوار شد و منم رفتم سوار شدم اولش خواستم به راننده بگم که کرایه رو حساب کن و کسی رو سوار نکن اما با خودم گفتم بابا یه مسیر کوتاه چیزی پیش نمیاد تو همین فکرا بودم که یه خانم میانسال سوار شد و هیچی از بدشانسی من این خانم از اونا بود که سنسور یویاییش خیلی قوی بود بعد از دو سه دقیقه ای شروع کرد به بالا کشیدن دماغش ،بعد منو نگاه کرد منم زیر عینک آفتابی کاملا متوجه حرکاتش بودم ،خلاصه آقا تا به مسیر رسیدیم این خانم هر چند دقیقه یکبار به نشان اعتراض به من نگاه میکرد منم که هیچ ، طوری وانمود میکردم انگار که اصلاً متوجه اعتراضش نشدم (خوب واقعاً چکار میکردم می گفتم خانم ببخشید من بی اختیاری دارم و گرنه بی شخصیت نیستم که همچین کاری رو بکنم ) اما نوع دومش خیلی سخته و از یاد آدم نمیره ،دو سال پیش تو یه مجلسی بودم که یکی از اقوام نزدیکم متوجه شد و کمی بعد اون به خواهرش گفت بعد اینا همینطور فقط منو نگاه میکردن هیچیم نمی گفتند (که اگه یکبار ازم می پرسیدن دردش خیلی کمتر از اون همه نگاه پر پرسششون بود)به هر حال توی این دو سال هر جا که اونا باشن هر طوری که امکانش باشه به اون مکان نمیرم |
|
| نویسنده: | بچه گربه [ دوشنبه مرداد 12, 93 12:07 am ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
یکی از اعضا در پیام خصوصی به من گفتند که بیان خاطرات تلخ باعث ناراحتی می شه البته من این طور فکر نمی کنم نباید خاطرات تلخ دیگران که خودشون بیان می کنند و به آن جنبه طنز می دند ناراحت کننده یا باعث نگرش منفی شود |
|
| نویسنده: | MONA SADAT [ سه شنبه مرداد 14, 93 4:36 pm ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
اعتراف می کنم یه شب مامانم غذای نفاخ درست کرده بود واصرار می کرد من بخورم منم غذامو جداکردم وبه جای خوردنش یه ظرف در دار که مامانم کمتر ازش استفاده می کرد پیداکردم غذامو ریختم توش وگفتم بعدا میام سراغش آقا ماجرا گذشت منم موضوع رو فراموش کردم بعد یکی دوماه به طور اتفاقی سراغ ظرف غذا رفتم ودیدم در ظرف بالا اومده چشمتون روزبد نبینه در ظرف که باز شد احساس کردم با یه جلبک زنده ی در یایی مواجه شدم (البته اگه همچین موجودی وجود داشته باشه) یا چند روز قبل ماه رمضون خونه فامیلمون بودیم تلوزیون داشت در مورد نفخ وروزه داری صحبت می کرد فامیلمون برگشه به من میگه می دونی نفخ یعنی چی؟ |
|
| نویسنده: | یاور [ سه شنبه مرداد 14, 93 6:23 pm ] |
| عنوان پست: | |
باسلام خدمت دوستان عزیز:من بیست وسه ساله هستم حدود هفت هشت ساله که مشکل ای بی اس دارم .البته یک ساله که فهمیدم ای بی اس اسم بیماری منه .من قبلا فقط مشکلم یبوست بودش ولی الان حدود دوساله که مشکل یبوست من به غیر ارادی همون LGتبدیل شده .در ابتدا فکرشو نمی کردم که من این مشکلو داشته باشم ولی بتدریج که بدتر می شدم فهمیدم که این بیماری مسخره و ازاردهنده رو گرفتم .فک کنم که عامل این بیماری مشکلات خانوادگی وجنگهای اعصابی باشه که من درطول زندگی داشته ام.که از سه سال پیش این مشکلات به حد غیر قابل تحملی رسیده بود .البته اینو باید بگم که من نسبت به دیگر اعضای خانواده بیشتر رنج میکشیدم چون ادم زود رنجی هستم خلاصه برای من بیشتر از دیگران ازار دهنده بود.ولی الان حدود شش ماهه خوشبختانه این مشکلات به حد نصف رسیده شایدم کمتر چون یکی از عوامل اصلی دعوا های خانوادگی ما از بین رفته .من دکتر خیلی رفتم ازمایش کولونوسکوپی هم دادم و دکتر هیچ مشکلی در من ندیده .از دوستان تقاضا میکنم اگه کسی میتونه منو کمک کنه لطفا دریغ نکنه .ممنون میشم . |
|
| نویسنده: | بچه گربه [ سه شنبه مرداد 14, 93 7:15 pm ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
نورتریپتیلین10 روزی یک عدد دو هفته بخور تا بدنت به آن عادت کنه و اوایل خیلی پبوست زا است از داروهای ضد پیوست استفاده کن بعد از دو هفته 25 میلی گرم مصرف کن تا حدود قابل توجه مشکلت حل می کن به نظر من تمام مطالب این سایت را بخوان مطالب خوبی برایت هست تجربیات روشهای درمان داروها و... اما یک هشدار یکی ار اعضا به نام مریضه یک سری داروهارا معرفی کرده اون داروها به درد نمی خورن عوارض بدی داره البته قرض نورتریپتیلین داروی خوبیه عوارض خطرناکی نداره اکثرا اعضا استفاده می کنند |
|
| نویسنده: | یاور [ چهارشنبه مرداد 15, 93 10:28 am ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
واقعا تاثیر داره .یعنی برا منم تاثیر گذاره. |
|
| نویسنده: | بچه گربه [ چهارشنبه مرداد 15, 93 4:44 pm ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
بله تاثیر گذاره |
|
| نویسنده: | administrator [ چهارشنبه مرداد 15, 93 4:54 pm ] |
| عنوان پست: | Re: خاطرات خود را به اشتراک بگذاریم |
دوستان فک کنم موضوع دارو رو سرجاش دنبال کنید خیلی خیلی خیلی بهتر باشه کلی در مورد نورتریپتیلین بحث شده، پس زیر همون تایپیک بحثتون رو ادامه بدید، اگه این روند ادامه پیدا کنه یکماه دیگخ میبینی اصلا عنوان تایپیک با عنوان بحث سازگاری نداره |
|
| صفحه 1 از 9 | همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند |
| Powered by phpBB® Forum Software © phpBB Group http://www.phpbb.com/ |
|