انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر

بیماری IBS، درمان ای بی اس، نفخ، اسهال، یبوست، بی اختیاری، دردشکم
تاریخ : جمعه بهمن 10, 04 7:27 pm

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


قوانین انجمن


برای مشاهده قوانین انجمن لطفا اینجا کلیک کنید



ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 11 پست ]  به صفحه برو 1, 2  بعدی
نویسنده پیغام
پستارسال شده: دوشنبه مهر 13, 93 12:04 am 
آفلاین
کاربر نیمه فعال

تاریخ عضویت: جمعه فروردین 22, 93 9:14 pm
پست: 87
سلام دوستان توی وبگردی در اینترنت به سایتی متعلق به یک خلبان بازنشسته بر خوردم مطالب جالبی داشت مطلب زیر از سایت ایشان که در مورد بیماری ما داشت اینه بگم لحن ایشان در مطلبش رک هست اسم ایشان بهروز مدرسی و ادرس سایتش oldpilot.ir

ناوبري كه باد معده اش همه رو كلافه كرده بود !!

در گردان پروازي پايگاه يكم ترابري يه افسر ناوبري وجود داشت كه نمي دونم به چه دليل هيچ گاه نمي توانست باد معده اش رو كنترل نمايد . و اين شده بود بلاي جون خيلي ها ...يعني سختي و دشواري پرواز يه طرف ، شليك گلوله هاي بد بوي او از سوي ديگر . براي سختي و دشواري پرواز در آمريكا دوره ديده بودم و تقريبآ به تمام زير و بم آن آشنا شده بوديم . و دقيقآ مي دونستيم كه براي هر مشكلي چه كار بايستي انجام داد ... اما براي شليك هاي نا به هنگام اون شازده هيچ راحلي در هيچ يك از كتب ده گانه هواپيما توضيحي داده نشده بود .. !! اوايل يه حجب و حيايي داشت و دقيقآ قبل از هر انفجار يه عذر خواهي خشك و خالي مي نمود . اما بعد ها ديگه نه قبل از آن نه بعد از آن نه تنها هيچ اخطار يا پوزشي نمي خواست ، بلكه گاهي اصلآ به روي خودش هم نياورده و همچنان مشغول كار هاي خويش بود . گاهي هم كه اوضاع رو مناسب مي ديد ، سعي در تنظيم ملودي صداي آن را هم داشت و متعاقب آن لبخند مليحي رو تحويل همكاران بي نوا مي داد .

آن طور كه خودش مي گفت به پزشكان متعددي مراجعه نموده بود ولي ظاهرآ آن ها اين بيماري رو مورثي اعلام نموده بودند . يعني اين امر در خانواده آن ها يه اپيدمي آشكار و معمول بوده است . كه از اجدادش بهش ارث رسيده بود . خب پس گناه ما ها چي بود ؟ اوايل پروازم كه اين مسئله برام عادي نشده بود خيلي از اين موضوع رنج و عذاب مي كشيدم . ولي بعدها بر اثر مرور زمان و عادت بيني ام كمتر دچار حالت تهوع و سر درد مي شدم. اين اواخر از نوع غذاهايي كه در نهار خوري پايگاه سرو مي شد ، ما بچه هاي هم گرداني او دقيقآ با طعم و حتي نوع صدا هاي حاصله كه بعد ها به سراغمون قرار بود بيايد آشنايي داشتيم . حتمآ تعجب مي كنيد كه چرا واژه طعم رو به كار بردم ؟ شايد باورتون نشه گلاب به روتون ... چنان غليظ و پر ملاط بود كه تا چند روز بعد هم كه پرواز نداشتيم ، همچنان آن بوي كذايي رو حس مي كرديم !! من كه علم پزشكي نمي دونم . ولي فكر كنم اگر قراربه طبقه بندي اي در كار باشه ، محصول او جزء آثار ماندگار بود .. !!

يادمه يه سفر با او به پاريس رفته بودم . اون موقع با همين همسرم تازه نامزد كرده بودم . قرار بود از آن جا كمي عطر و ادكلن به رسم كادو و هديه براي او و اقوام اش بخرم . روزي كه قرار بود براي خريد به شانزه ليزه برم ، او به دليل اين كه سابقه پرواز و خدمت اش از من بيشتر بود ، پيشنهاد داد كه به اتفاق او براي خريد بروم . خيلي عذر خواهي نمودم و گفتم بلدم ... نياز به زحمت شما نيست . و چون دليل نپذيرفتن ام رو متوجه شد ، ناراحت گشته و با دلخوري گفت اشكالي نداره ... خيلي دلت بخواد .. و همين كه آمد با من دست بدهد ... چشمتون روز بد نبينه ، گلاب به روتون يه دونه از اون سفارشي ها رو به سمت ام رها نمود ... مي دونستم كه ديگه بوي عطر رو نمي توانم امتحان نمايم !! و وقت هم نداشتيم چون فردايش بايد به سمت نيويورك پرواز مي كرديم . با ناراحتي و از روي اجبار خودم به تنهايي رفتم . فروشنده زيبا روي مغازه هر چه عطر و ادكلني رو جلوي بيني ام مي گرفت ، هيچ چيز نمي فهميدم . اون موقع تازه عطرو ادكلن چارلي به بازار امده بود . تو ايران هم ناياب بود ، به ناچار از همون نوع چند بسته اي خريدم . جالبه هر وقت همسرم مي خواست استفاده كنه ، براي من فلك زده ياد اون صحنه تداعي مي شد . براي همين حالا هم نسبت به آن حساسيت دارم .

ديگه طوري شده بود كه يه قانون نانوشته در بين بچه هاي پروازي اعمال مي شد . و آن چيزي نبود جز در نوبت قرار گرفتن براي پرواز با او . اين موضوع رو فرمانده گردان بهتر از هر كسي درك مي كرد براي همين در چيدمان پرواز ها بنده خدا سعي مي كرد ، رعايت عدل و انصاف رو بنمايد . به عبارتي هم گروه شدن با او ديگه به يه عامل تبديل گشته بود و نوبتي با او پرواز مي رفتيم . اما دردسر به اين جا ختم نمي شد . گاهي مخصوصآ در زمان جنگ كه به مناطق مي رفتيم اغلب شخصيت هاي مهم با ما همسفر مي شدند . و رسم چنين بود كه براي عزت گذاشتن به آن مقام مسئول آن ها رو به كابين دعوت نماييم . يادمه يه بار به اهواز رفته بوديم در مراجعت يه بنده خدايي رو به ما دادند تا بياوريم . مدير فرودگاه دست ميهمان رو گرفته و يك راست به كابين دعوت كرد !! بد جوري تو رو دربايستي گير كرده بوديم . نه رويمون مي شد به اون مسئول بگوييم بالا نيا ، نه مي تونستيم به اين همكارمون بگيم بيا و آقايي كن خودت رو تا تهران نگه دار !!

به ناچار خود رو به دست سرنوشت سپرده و گفتيم بادا باد ... هر چه مي خواهد بذار بشه .. بدبختي اين جا بود افراد غريبه اگر بر حسب اتفاق به داخل كابين مي آمدند ، چون در جريان مشكلات ما نبودند ، اين عمل زشت رو به حساب همه كروي پروازي مي گذاشت . نمي شد كه رفته و به اون بابا گفت اي آقا اين كار ما نبود بلكه كار فلاني بود .. خلاصه اون بنده خدا اومد تو كابين نشست . بيچاره كلي هم " خارك " تعارف بچه نمود . خيلي دلمون مي خواست طوري به او حالي كنيم كه لااقل به اون همكار ما زياد نده بخوره !! چون در آن صورت سيستم دفاعي بدنش دستخوش تغيرات جديدي مي شد و ديگه كنترل اش كار حضرت فيل بود ! يادم رفت بگم اين همكارمون اهل اصفهان بود و به همين دليل تعارف و خجالت و رودربايستي با كسي نداشت .. حسابي خارك هاي ( اميدوارم اسمش رو درست تلفظ كرده باشم . اگر اشتباه است در كامنت اصلاح فرماييد ) هاي ميهمان رو مي خورد . بعد از پرواز ميهمانمون خوابيد . و ما خيلي خوشحال شديم كه آبرويمان حفظ شد ..

هنوز بيست دقيقه از پرواز نگذشته بود كه بر اثر بوهاي غير طبيعي حاجي از خواب پريد و به نفس تنگي افتاده بود . ولي ماشاالله زرنگ بود فهميد اين بو محصول دست آدميزاده ! بر همين اساس پرسيد : ببخشيد پائين جا هست من برم بنشينم ؟!! بنده خدا بد جوري معده پيچ شده بود . شما مجسم كنيد بالا پائين و تكان خوردن هاي هواپيما يه طرف بوي تهوع آور هم يه طرف .. چه وضعي رو تحمل كرده بود و مخصوصآ كه صندلي ناوبر درست پشت به ميهمان و نزديك بيني اش هم قرا گرفته بود !! ازاين دست خاطره ها زياد دارم ... درموقعيت هاي گوناگون با آدم هاي متفاوت . ولي فقط با ذكر يه خاطره ديگه اين پست رو تمام مي كنم . قبل از انقلاب رفته بوديم عمان . او هم با ما بود . اون موقع گاهي سلطان قابوس پادشاه عمان براي اين كه به خلبانان احترام بگذاره همه رو به كاخ بزرگ و مجلل خودش دعوت مي كرد . با اون جثه كوچيكش خيلي هم خوش گذران بود . يادمه با كشتي انواع مانكن هاي زيباي اروپايي رو براش مي آوردند .

اون شب هم سلطان همه ما ها رو به قصرش دعوت نمود . در طبقه اول تالار بزرگي قرار داشت كه در قسمتي از ْآن سن بزرگي رو طراحي كرده بودند و اغلب هنرمندان و نوازندگان روي آن به هنر نمايي مي پرداختند . در كنار ديوار يه نيمداره به شكل بار ساخته بودند كه خيلي زيبا بود و بار من ها هم كه اغلب خانم بودند در آن سو از ميهمانان پذيرايي مي كردند . شام رو جاتون خالي در طبقه دوم سرو كرديم . قبل از رفتن به قصر به اين همكارمون گفته بوديم كه اينجا ديگه كابين سي -۱۳۰ نيست . خونه يه پادشاه مملكتيه .. حدالمكان خودتو يه جور هايي حفظ كن . و حتي بهش ياد داده بوديم كه در صورت امكان نزديك پنجره يا در خروجي بنشيند تا باد راه خروج داشته باشد . اين رو هم بگم او خودش رو اصلآ نمي توانست نگاه دارد . يعني همين كه احساس مي كرد در راه است ، اتوماتيك شليك مي نمود . خب سر شام به خير گذشت . شايد هم به خاطر بوي غليظ مشك و عنبر و اين جور چيزها ، و يا گرسنگي بيش از اندازهمون ، مجال تشخيص رو نيافتيم ...

اما بعد ازصرف شام وقتي به تالار برگشتيم . هر كدوم در گوشه اي از بار ايستاده بوديم . اون هايي كه اهل مشروب اين حرف ها نبودند ، با انواع آب ميوه و شربت هاي خوشمزه خودشون رو سرگرم مي كردند . سلطان اون شب به افتخار ما عده اي رو هم دعوت كرده بود . روي سن هم غوغايي برپا شده بود . يه بابايي از همون عرب ها مست كرده بود و در وسط سن جفتك مي انداخت . خلاصه همه تو حال خودشون بودند . ناگهان ديديم سلطان خودش هم وارد شد . به احترام او اركستر براي لحظه اي ساكت شد . سلطان با دست اشاره نمود كه بنوازيد ... شاد باشيد .. و سپس بعد از دقايقي از پشت ميز خود بلند شد تا از نزديك با ميهمانانش احوال پرسي نمايد . لباس محلي بلندي هم پوشيده بود كلي نگين و كوفت و زهر مار به آن آويزان بود . خدا بيامرزه لود مسترمون هم محمود ظهوريان بود . همون كسي كه تو كرمانشاه هواپيماشو خودي ها زدند .. او هم چون مثل من اهل مشروبات الكلي نبود ، كنارم ايستاده بود . و به لهجه غليظ مشهدي با من حرف مي زد و مي خنديد ...

همين كه سلطان به سمت بار خلبانان ايراني ها حركت كرد ، محمود خدابيامرز با لحجه شيرين اش گفت : يره دوعا بكن فلاني جلو سلطان نچ ....ه !! پاك آبرومون مره .. بهش گفتم نه عزيزم ديگه اونقدر احمق نيست .. سلطان جلوي هر كدوم از ما ايراني ها چند دقيقه اي مي ايستاد و به قول معروف حال و احوال مي كرد . خيلي به ما ايراني ها مخصوصآ خلبانان سي -۱۳۰ مديون بود . كشورش در جنگ با چريك هاي شورشي بود . و ارتش ايران در جنگ با اون ها وارد شده بود . من خودم ۵ مدال طلا از دست سلطان گرفتم . افسوس همسرم قدرشو ندونست و بدون اطلاع من در ايام فقر و گرسنگي بعد از بازنشستگي فروخت !! خلاصه سلطان همين جوري در حالي كه حواسش به همه مخصوصآ اركستر بود ، با يچه ها گفتگو مي كرد . تا اين كه از جايش بلند شد و به سمت ميز ناوبرمون حركت كرد . نفس تو سينه ماها حبس شده بود . عملآ صداي ظپش قلبم رو مي شنيدم . شوخي نبود پادشاه يه مملكتي داره با ايراني ها حرف مي زنه ...

بيشتر ترس و اضطراب من به خاطر اين بود كه اگر اين اتفاق بيفته و سلطان بهش بر بخوره چه عكس العملي رو انجام مي دهد ؟ و بيشتر از اين مي ترسيدم پاشه همين شبانه به شاه مملكت ما تلفن بزنه و بگه دستت درد نكنه .. من به خلبانانت احترام گذاشتم ، مدال طلا دادم ... تو قصرم دعوت كردم .. اون وقت اونا تو حرف من گ ...زيدن .. !! شاه چي جوابي داره به سلطان بده ؟ اولين كاري كه مي كنه به علم دستور علم به ما نحت بچه ها فرو كنه !! آخه شاه كه نمي دونه اين يارو گ ...ش دم مشكشه .. چي مي دونه او مريضه ؟! هزار تا از اين فكر و خيال ها به سراغم اومد . خصوصآ كه من شاه رو خيلي دوستش داشتم . همه اش تو دلم دعا مي كردم .. كه خدايا به ما رحم كن و امشبه رو آبروي ما را حفظ كن .. نگذار گندش در بياد .. سلطان به افسر ناوبر فوق نزديك شد ... دست داد . و سپس سر ميز او نشست .. دقايق به كندي مي گذشت ... با خود حساب مي كرديم كه الانه كه شليك مرگبار شروع بشه .. و محمود خدابيامرز هم شمارش معكوس رو شروع به شمردت نمود ..

عاقبت از چيزي كه مي ترسيديم به سرمون آمد . البته فاصله ما با ميز سلطان زياد بود .. كه ناگهان ديدم سلطان يهو از جاش بلند شد .. معمولآ سلطان ها مث آدم هاي عادي از جاشون بلند نمي شوند ، با مكث و تومنينه خاصي به پا مي خيزند . اما سلطان با بلند شدن ناگهاني اش فهميديم كه آن چه مي ترسيديم به سرمون آمد. سلطان در حالي كه سرفه هاي شديدي مي كرد ، با دست ( همون دستي كه بيچاره به ما سكه داد ) در حالي كه جلوي بيني خودش رو تكان مي داد ، درست عين بادبزن حصيري .. با قدم هاي تندي شروع به ترك مجلس نمود .. اعضاي اركستر كه تازه گرم شده بودند ، با بلند شدن سلطان سكوت اختيار نمودند . پادشاه عادت داشت هميشه بعد از قطع اركستر ، با دستش اشاره نمايد كه بنوازيد .. اما اين بار يه دستش جلو دماغ اش بود و با دست ديگرش هم بيني اش رو باد مي زد ... و از اون جايي كه طول سالن دراز بود ، مدتي طول كشيد تا از در خارج شود ... براي من اين مدت نزديك يك قرن طول كشيد ..

با سكوت سالن و رفتن پادشاه و اجازه نواختن ندادند ، همه با كنار دستي خود به پچ پچ پرداختند . هر كس در مورد اين رفتار سلطان حدسي مي زدند . ولي مطمئن بودم احدي جز ما و مشاور ارشد پادشاه چيزي از قضيه نمي دونند . عربي هم بلد نبودم كه برم از پادشاه عذر خواهي نموده و جريان رو براش تشريح نمايم . در هر كشور بي طرف ديگه اي اين شليك صورت مي گرفت من مي تونستم برم و از مظلوميت خودم و همكارام دفاع نمايم ولي در يه كشور عربي چي ؟‌!!‌ كم كم بر اثر سكوت حاصله ، بوي كذايي به آهستگي فضاي سالن رو در بر گرفت .. من ديگه به بو فكر نمي كردم ..بلكه تنها به تلفن سلطان فكر مي نمودم كه الان به شاه چي مي گه ؟ شايد هم ممكنه روش نشه تلفن بزنه ، فاكس نمايد !! ولي به خير گذشت .. نه به شاه زنگ زد نه علم به استقبالمون اومد ... سال ها از اين ماجرا مي گذرد . همين چند وقت پيش جلوي بانك سپه تو ميدون آرياشهر ديدمش .. بهش گفتم چرا تو بانك نمي ري حقوقت رو بگيري تو صف عابر بانك واستادي ..؟ يه خورده تته پته كرد .. دوزاري ام افتاد .. گفتم هنوز هم ؟ پاسخ داد هنوز هم !!

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: دوشنبه مهر 13, 93 12:08 am 
    آفلاین
    کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت: جمعه فروردین 22, 93 9:14 pm
    پست: 87
    من این مطلب را با موبایل فرستادم نمی دونم چجوری در امده یعنی از بابت فونت و غلط املای


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: دوشنبه مهر 14, 93 5:08 pm 
    آفلاین
    مدیر گروه
    آواتار کاربر

    تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
    پست: 727
    محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
    بچه گربه عزیز، خیلی ممنون . واقعا خاطره جالبی بود . من به این می گم " سخت رویی" چیزی که شدیدا به آن نیاز دارم.


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: دوشنبه مهر 14, 93 6:31 pm 
    آفلاین
    مدیر ارشد
    آواتار کاربر

    تاریخ عضویت: سه شنبه اسفند 1, 91 10:43 am
    پست: 2263
    محل اقامت: تهران
    عملکرد اون افسر ناوبری قابل تحسین است در واقع نگذاشته بود ال جی روی فعالیت های اجتماعی اش اثری بگذاره ،
    البته غیر از قضیه بانک که آن را نمی دانم چطور میشه تفسیر کرد، بگیم بالاخره کم آورده یا اینکه چون سنش بالا رفته پوست کلفتی اش کم شده ؟
    نکته بعد راوی داستان است که بلاتکلیفه یعنی دقیقا نمی فهمه که خروج گاز ارادی است یا غیر ارادی.


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: دوشنبه مهر 14, 93 8:07 pm 
    آفلاین
    کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت: جمعه فروردین 22, 93 9:14 pm
    پست: 87
    البته توی کل پایگاهشو می دونستند طرف مشکل بی اختیاری داشته حتی فرمانده به همین خاطر نوبتی با اون مهندس ناوبری پرواز می کردند


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
     عنوان پست:
    پستارسال شده: دوشنبه مهر 14, 93 9:35 pm 
    آفلاین
    مدیر گروه
    آواتار کاربر

    تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
    پست: 727
    محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
    من دو جلسه با مشاور روانشناسم صحبت کردم و آخرش گفت که بهترین روش آن است که بدلایل فرهنگی، نشت خود را انکار کنیم. من در همه موارد نظرات ایشان را قبول کردم و سعی می کنم عمل کنم بجز این مورد که مسئله را قایم کنم.

    این مورد جزو اولین موردهایی است که می بینم یک نفر عوض انزوا و ترس از حرفها ی نیش دار ، جا نمی زند.

    البته آقای خلبان راوی داستان ، به احتمال زیاد حرفهای نیش دار و عکس العملهای ناجور دیگران را احتمالا یا به یاد نمی آورند یا صلاح ندانسته اند بنویسند. ولی باز هم چیزی از ارزشهای "عملکرد پوست کلفتانه " رفیق ما کم نمی کند.

    راستی می شود با این رفیق همدرد سابقه دارمان تماس گرفت و راهنمایی خواست که چطور با این مشکل زندگی کنیم و کمی به ما پوست کلفتی یاد دهد؟


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: دوشنبه مهر 14, 93 9:46 pm 
    آفلاین
    کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت: جمعه فروردین 22, 93 9:14 pm
    پست: 87
    البته فکر نکنم با اون افسر ناویر بشه پیدا کرد اما خلبان بازنشسته میشه در واقع فکر کنم چون فرد بیکاری و بازنشسته هست به تمام ایمیل هاش جواب بده فکر کنم توی این مورد هم جواب کامل بده ادرس سایتش oldpilot.ir ایمیلش را توی سایتش هست


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: جمعه مهر 25, 93 10:45 am 
    آفلاین
    کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت: پنج شنبه خرداد 15, 92 12:00 am
    پست: 58
    محل اقامت: آذربایجان/29 ساله/مجرد
    برای من یکی این خاطره اصلا خنده دار نبود روزهایی که ادم از خجالت اب میشه ولی باید به روی خودش نیاره, کاش می تونستم بمیرم


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: چهارشنبه آبان 7, 93 8:15 pm 
    آفلاین
    کاربر نیمه فعال

    تاریخ عضویت: یکشنبه مهر 27, 93 8:24 am
    پست: 84
    محل اقامت: ایلام
    داستان خوبی بود برای خنده کسانی که خوشگذرانند ولی برای امثال ما اه است و افسوس. اخه چکار میتونست بکنه.


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    پستارسال شده: چهارشنبه آبان 7, 93 8:28 pm 
    آفلاین
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت: پنج شنبه بهمن 19, 91 8:20 pm
    پست: 269
    محل اقامت: فارس
    به نظر من طرح اینجور خاطره ها هیچ منفعتی ندارد، حداقل واسه ال جی ها فک میکنم فقط یادآوری خاطرات زجرآوریه که کم و بیش تجربه کردن
    اگر چه در این خاطره تناقض گویی های زیادی دیده می شود و بنظر من شاید اصلا واقعیت نداشته باشه، همه ال جی ها میدونن که اصلا چنین چیزی با این شدت امکان نداره مگه اینکه این آقا یه بیماری دیگه داشته باشه که ما ازش خبر نداریم


    بالا
     پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
     
    نمایش پست ها از آخر به اول:  مرتب سازی بر اساس  
    ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 11 پست ]  به صفحه برو 1, 2  بعدی

    همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


    چه کسی آنلاین است

    کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 1 مهمان


    در این انجمن نمی توانید موضوعات جدیدی ارسال کنید
    در این انجمن نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
    در این انجمن نمی توانید پست خود را ویرایش کنید
    در این انجمن نمی توانید پست های خود را حذف کنید
    در این انجمن نمی توانید پیوست ارسال کنید

    پرش به:  
    cron
    ایجاد شده توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
    فارسی سازی و پشتیبانی phpBB توسط phpBBpersian.com