انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر
http://www.ibsgroup.ir/froum/

مقصد
http://www.ibsgroup.ir/froum/viewtopic.php?f=53&t=270
صفحه 1 از 5

نویسنده:  shkofe [ شنبه اردیبهشت 21, 92 8:07 pm ]
عنوان پست:  مرد یک دست

شیوانا
جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد
برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که

دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!

نویسنده:  فرشته [ یکشنبه اردیبهشت 22, 92 9:27 am ]
عنوان پست:  Re: مرد یک دست

سلام شکوفه خانم
چه جالب بود اما خودمونیما این نسل مردا دیگه منقرض شدن یا بهتر بگم کمیاب شدن :D

نویسنده:  shkofe [ یکشنبه اردیبهشت 22, 92 9:52 am ]
عنوان پست:  Re: مرد یک دست

مینا جان در اصل باید بگیم خدا بده شانس :D

نویسنده:  فرشته [ یکشنبه اردیبهشت 22, 92 10:17 am ]
عنوان پست:  Re: مرد یک دست

گل گفتی خواهرم ;)

نویسنده:  poya [ جمعه خرداد 3, 92 8:29 am ]
عنوان پست:  ع ش ق

رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش

آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ،

با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟

گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد

یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم ..

نویسنده:  امیدوار [ جمعه خرداد 3, 92 12:40 pm ]
عنوان پست:  Re: ع ش ق

آخی :(

نویسنده:  shkofe [ جمعه خرداد 3, 92 6:05 pm ]
عنوان پست:  Re: ع ش ق

قشنگه مرسی

نویسنده:  shkofe [ جمعه خرداد 3, 92 7:38 pm ]
عنوان پست:  انگیزه

میلتون اریکسون (Milton Ericsson) مبتکر روش درمانی جدیدی است که بر هزاران پزشک در ایالات متحده تأثیر گذاشته است. وقتی دوازده ساله بود، دچار فلج اطفال شد. ده ماه بعد، شنید که پزشکی به پدر و مادرش گفت:

پسرتان شب را تا صبح دوام نمی‌آورد.

اریکسون صدای گریه‌ی مادرش را شنید. فکر کرد که:

می‌دانم شاید اگر امشب را دوام بیاورم، مادرم این‌طور زجر نکشد.

و تصمیم گرفت تا سپیده دم روز بعد نخوابد. وقتی خورشید بالا آمد، به طرف مادرش فریاد زد:

آهای، من هنوز زنده‌ام!

چنان شادی عظیمی در خانه درگرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده‌اش را عقب بیندازد.

اریکسون در سال 1990 در هفتاد و پنج سالگی درگذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره‌ی ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت‌هایش به جای گذاشت.



برگرفته از: مکتوب، پائولو کوئلیو

نویسنده:  poya [ سه شنبه خرداد 7, 92 1:44 pm ]
عنوان پست:  کتاب های دبستان سال1500ه.ش

گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.
همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدتى است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،
چون او موهای خود را گلت می کند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬
کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬
چون کبری با پترس چت می کرد.
پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.
پترس دید که سدسوراخ شده اما انگشت او درد می کرد
چون زیاد چت کرده بود
او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.
پترس در حال چت کردن غرق شد و مُرد.
برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬
ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬
ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬
ریز علی چراغ قوه هم داشت٬
اما حوصله دردسر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مُردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬
خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬
الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬
او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬
او اصلا حوصله مهمان را ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬
او آخرین بار که گوشت خرید٬
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد :roll: :!: :!: :!: :?:

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد.

نویسنده:  sahar [ سه شنبه خرداد 7, 92 6:50 pm ]
عنوان پست:  Re: کتاب های دبستان سال1500ه.ش

محشر بود
خیلی لذت بردم
تقصیر کیه واقعا؟ این که الان تو دنیا اون چیزی که اصله خود آدمه نه دیگران؟ شاید مدرنیسم نه؟

صفحه 1 از 5 همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند
Powered by phpBB® Forum Software © phpBB Group
http://www.phpbb.com/