انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر

بیماری IBS، درمان ای بی اس، نفخ، اسهال، یبوست، بی اختیاری، دردشکم
تاریخ : جمعه بهمن 10, 04 1:11 pm

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


قوانین انجمن


برای مشاهده قوانین انجمن لطفا اینجا کلیک کنید



ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 5 پست ] 
نویسنده پیغام
 عنوان پست: مصاحبه خانم جوان
پستارسال شده: دوشنبه خرداد 12, 93 8:34 pm 
آفلاین
کاربر نیمه فعال

تاریخ عضویت: شنبه اردیبهشت 21, 92 3:03 pm
پست: 98
محل اقامت: اهواز
مصاحبه خانم جوان (خیلی آموزنده است لطفا مطالعه فرمائید)


مصاحبه خانم جوان


لطفاً خودتان را معرفي کنيد.؟

طاهره جوان هستم، 48 سال سن دارم. من تا كلاس پنجم تحصيل كرده ام و در حال حاضر مديريت مزون شقايق و آرايشگاه شقايق را به عهده دارم. دو دوختر دارم که يکي در رشته پزشکي تحصيل مي کند و ديگري ليسانس طراحي دوخت گرفته و در محل كارم به من کمک مي کند.

از سوختگيتان برايمان بگوييد و بگوييد بعد از آن مسير زندگيتان چگونه شد؟

من در سن 12 سالگي، 98% سوختگي پيدا كردم. 24 بار به خاطر سوختگيم عمل کردم. سوختگي ام به حدي بود كه گردنم به فاصله دو سينهام چسبيد، چشم هايم از حالت درآمد و پاهايم به شكمم چسبيد. شدت جراحت آنقدر زياد بود که اصلاً من را باندپيچي نمي کردند. صبح بود رفتم چاي درست كنم. اول شير گاز را باز کردم بعد رفتم کتري را پرکنم. بعد کبريت کشيدم که باعث انفجار شد. چون در زير زمين بودم تا متوجه بشوند من خيلي سوختم. من سه سال در بيمارستان بودم. 12 سالم بود که سوختم. به مدت يک سال شبانه روز جيغ مي زدم. بعد به کمک خدا حالم کمکم خوب شد. همان جا در بيمارستان با آقايي مثل خودم که 75% سوختگي داشت ازدواج کردم. يعني وقتي از بيمارستان بيرون آمدم 15 سالم بود. دو روز بعدش هم ازدواج کردم. بعد از اينکه از بيمارستان بيرون آمدم سعي کردم بين مردم و با مردم باشم. فکر کردم گوشه گير نباشم. فکر کردم که خودم بايد در اجتماع به نحوي به مردم نشان بدهم. همه از من مي ترسيدند. ولي من از کسي نمي ترسيدم و به طرف آنها مي رفتم.



آيا در طي اين سال ها در مواجهه با سختي ها و مشکلات از دست خداوند شاکي نشديد؟ و گله نکرديد که چرا من؟



!نه! هميشه از خدا شاکر بودم. با اين که يک صورت سوخته دارم در عوض اين همه هنر دارم، اين همه کار مي توانم انجام بدهم. مي توانم براي مردم کار آفريني بکنم. خيلي ها هستند که تحصيلات زيادي دارند ولي نمي توانند يک همچين کاري را بکنند. من تا کلاس چهارم درس خواندم ولي من مي توانم با اين سه تا انگشت دستِ راستم خيلي کارها بکنم. من از خدا هميشه خواستم به من آرامش بده، صبر بده، تا با همه مشکلات کنار بيايم. ولي وقتي نوه ام مريض شد و ناراحتي خوني گرفت. گفتم "اي خــدا من هميشه عاشق محمد حسين بوده ام دوست داشتم يک پسر داشته باشم اسمش را بگذارم محمد حسين. حالا اين بچه مريضي خوني گرفته، اي خدا ديگه نمي تونم ازت نخوام". بعد از اون ديگه معلوم نشد چي شد که اون بچه شفا گرفت. از خدا خواستم و خدا بهم داد. ولي براي خودم هيچي تا حالا از خدا نخواستم.



كارتان را از كجا آغاز كرديد؟ و چگونه آن را در اين حد گسترش داديد؟



زماني که در بيمارستان بودم تزريقات، پانسمان و بخيه را ياد گرفتم. جايي را اجاره کردم که 6 اتاق داشت. يک آموزشگاه خياطي، آرايشگاه و تزريقات داير كردم و بافندگي هم انجام مي دادم. هر كاري که مي توانستم با آن نشان بدهم كه من هم هستم را انجام مي دادم و خيلي هم استعداد داشتم. آرايشگاه را به اين خاطر داير كردم چون اولين آرايشگاهي که رفتم من را نپذيرفت. خيلي ناراحت شدم. گفتم "چرا من را نمي پذيري؟" گفت "برو فردا بيا". فردا که رفتم به کارگرش گفت"واي بازم اين خانومه اومد!". فرداي همون روز من آرايشگاه زدم. با اينکه خودم اصلاً بلد نبودم. آرايشگاه زدم، بعد آرايشگر استخدام کردم! به آرايشگر گفتم "هرچي از مشتري گرفتم مالِ تو!" مبلغي هم كه مشتري براي كارش پرداخت ميكرد 4/1 مبلغِ عُرف بود. اين شد که الآن آرايشگاهِ من در محلِ کارم برپا است. عمر اين آرايشگاه 32 سال است و الآن 12 کارمند دارد؛ اين آرايشگاه را دخترم اداره مي کند. در آمدي که از کارم در مي آورم برايم مهم نيست. چون من 30 سال کار کردم. درآمدي که مي خواستم براي يک خانه و يک ماشين را دارم. ولي خوب اين خانم هايي که اينجا کار مي کنند خيلي برايم مهم هستند. حقوقِ اين خياط ها بين 500 تا 700 هزار تومان در ماه است، يک خانم خياط در جامعه ما اصلاً چنين درآمدي ندارد. من يك سال در يکي از روستاهاي اصفهان زندگي کردم. من اونجا تزريقات مي کردم، پانسمان و بخيه مي کردم همه فکر مي کردند که من خانم دکتر هستم. بعد با اينکه تا کلاس پنجم درس خواندم درس هم مي دادم. به بنده خدايي كه مي خواست درس ياد بگيره مي گفتم "حل کن ببينم چطوري حل مي کني؟" و اينگونه درس هم ياد مي گرفتم و بعد آموزش مي دادم. من همه چيز ياد مي دادم قلاب بافي، بافندگي و... . هر هنري که بود من انجام مي دادم، حتي گلدوزي هم مي کردم.



شما در ارتباط با آموزش خياطي هم كاري را انجام مي دهيد؟



من سالي سه ماه آموزشگاهي داير مي کنم براي رضاي خدا. چون خدا اين هنر را به من داده من هم بايد به بندگان خدا کمک کنم. وقتي به بنده هاي خدا مي دهم انگار به خدا مي دهم، يعني خدا راضي مي شود. من خانم هايي که کم بلد هستند را ميآورم، آموزش مي دهم. اگر نيازمند باشند براي آنها چرخ مي خرم، وسايل دست آماده مي کنم. بعد برايشان مشتري مي فرستم و يا خودم استخدامشان مي کنم. با خودم مي گويم "بگذار کار بکند. وقتي که من با اين شرايطِ فيزيکي مي تونم کار کنم چرا به اين خانم ها کمک نکنم؟" ما حداقل روزي 300 دست لباس مي دوزيم. ما قيمت بسيار پاييني مي گيريم. مثلاً يک کت را ما 4000 تومان مي دوزيم. با اين قيمت کم، ما هميشه کار داريم. خياط ها اينجا بيکار نمي مانند. هر خياط در اينجا روزي 15 تا 20 دست لباس مي دوزد.



نمي ترسيد دست زياد بشود و شما رقباي زيادي پيدا کنيد؟



لباس چيزي است که همه لازم دارند و هميشه مي خواهند. دست هرچقدر که زياد بشه کارِ ما هيچ وقت کم نميشه.



خودِ شما از چه جايگاهي کارتان را شروع کرديد؟



من از زير صفر شروع کردم. چون هم خودم مريض بودم و هم شوهرم مريض بود و هيچ کداممان سرِ کار نمي رفتيم. شوهرم پدر نداشت و مشکلاتِ خودش را داشت. ما از هيچ شروع کرديم. من شوهرم را براي رضاي خدا انتخاب کردم تا از اون حمايت بکنم. همه چيزِ زندگي با من بود. کار با من بود، مسئوليت بچه ها با من بود، مشکلاتِ شوهرم با من بود، من واقعاً با کمکِ خدا بلند شدم.



معمولاً در هنگام شکست ها چه کاري انجام مي داديد؟



وقتي من در کاري شکست مي خورم. يک تجربه است. خوب تجربه خيلي مهم است، آدم چگونه تجربه را بدست مي آورد؟ براي بدست آوردن هر تجربه زمان نياز است. وقتي زمان مي گذرد در اين زمان امکان رخداد شکست هم وجود دارد. وقتي من در کاري شکست مي خورم اين براي من تجربه مي شود و من مي توانم از راه ديگري وارد شوم و وقتي که از راه ديگري وارد مي شوم. به اين اميد وارد مي شوم که شکست نخورم. اگر هم دوباره شکست بخورم. چه اشکالي دارد؟ دوباره شروع مي کنم. من اين همه وقت دارم. حتي يک سال عمر آدم يک دنيا وقت است. اصلاً نمي توانم بگويم 30 سال کار کردم و خسته شدم. نه! فکر مي کنم تازه شروع کرده ام و خيلي کارها مي توانم انجام دهم. اگر يک ساعت وقت داشته باشم، با خودم مي گويم اين يک ساعت را چه کار کنم که به مردم کمک کنم. من با اينکه ديابت دارم ولي اين باور را دارم که هيچ وقت مريض نمي شوم. هيچ وقت نمي توانم بگويم چون من مريض هستم پس کم در سالن حضور داشته باشم. سعي مي کنم کارهاي بيشتر و جديد تر را انتخاب کنم. و هر وقت که با موضوعي مواجه مي شوم از اول شروع کنم.



نگاهتان به گذشته چگونه است؟



من از گذشته درس مي گيرم. تا خدايي ناکرده از خودم دور نشوم. چون گذشته من به من يادآوري مي كند که خدا چقدر به من کمک کرد. من که الآن 15 ميليون تومان درآمد دارم به گذشته نگاه مي کنم مي بينم، مني که پرده ها را مي کشيدم! يک قابلمه روي چراغ مي گذاشتم آب در آن مي ريختم، يک قابلمه ديگر هم مي گذاشتم و در آن پيازداغ درست مي کردم که هرکسي وارد حياط مي شود فکر کند كه من خورشت و پلو دارم. وقتي من مي بينم که اين سختي ها را گذراندم حالا پولي که در مي آورم را با خوشحالي خرج مي کنم.



شما علاقه اي نداريد که بخواهيد اين سوختگي را برطرف کنيد؟(علاقه اي به برطرف کردن سوختگيتان داريد؟)



درآمد من خيلي خوب است، من خارج از کشور موقعيت هاي عالي پزشکي داشتم با خودم گفتم "خُب براي چي؟ من چند ميليون بخواهم خرج خودم بکنم؟ من درآمد و پول را کمک مي کنم به کسي که واقعاً احتياج داره. واقعاً به کسي که نياز داره. من مي تونم چيزي رو که مي خوام خرج خودم بکنم؛ به 4 يا 5 تا از اين جوان ها بدم". من 50 تا بي سرپرست دارم که خرج خانه شان را مي دهم. ماهي 3 يا 4 تا جهيزيه براي رضاي خدا مي دهم. من بعد از اينکه عمل کردم، دستم زخم شد، بعد از پيگيري هاي زياد فهميدم که اين سرطان پوست است. گفتندکه بايد اين دستت قطع بشود. گفتم "نه خدا نکنه قطع بشه". اين دستم را نذر ابوالفضل کردم. هر مقدار که درآمد دارم، 4/1 آن را براي مردم مي دهم. من هيچ وقت فکر نکردم که براي زيبا شدن خرج عمل کنم. خوب من زيبا هستم، من دست دارم پا دارم خوب چي مي خوام بهتر از اينها؟ من الآن ابرو ندارم، خوب مداد مي کشم، چرا بايد خرج کنم تا مو بکارم؟ من همينجوري هم بسيار زيبا هستم.





با خدا چگونه ارتباط برقرار مي کنيد؟





من هميشه با خدا ارتباط برقرار مي کنم. وقتي يک پارچه بسيار گران براي من بيآورند، من با يک نگاه مي توانم سايز آنها را بدانم و پارچه را ببرم! وقتي قيچي را روي پارچه مي گذارم، خدا را احساس مي کنم! و احساس مي کنم خدا در دلِ من است. و خدا با من است، خدا راه را به من نشان مي دهد. من با خدا گفتگو مي کنم، مي گويم: "اي خــــدا! من که اين پارچه تو دستمه، تو که به من قدرت دادي، الآن 150 نفر اينجا نشستن ببينن چي درميآد. حالا من مي زنم به اميد تو! از من حرکت از تو برکت". من قيچي را مي زنم ولي خدا بايد کمک کند. وقتي مردم من را تشويق مي کنند و احسن مي گويند من روحيه مي گيرم. من با همين ها سرِ پام و با همين انرژي من الآن سرِ پا هستم. وقتي مي بينم که خانمي که تحصيلاتش از من بالاتر است و با اين همه احتياج دارد و پيش من مي آيد و مي بينم که اين همه سختي دارد و من مي توانم به او کمک کنم و مي توانم او را بلند کنم من از او انرژي مي گيرم. من خودم را عزيز کرده خدا مي دانم. وقتي که خدا اين همه به من داده و مي توانم مديريت کنم. چقدر خدا من رو دوست داشته. من شب که مي خواهم بخوابم به اين اميد هستم که از پله هاي محل کارم که مي خواهم بالا بروم شلوغ است و همه بيرون ايستاده اند و من از اون تصوير انرژي مي گيرم. خدا من را دوست داشته که من الآن با چنين مردي ازدواج کردم که هيچ وقت من رو درک نمي کند، هيچ وقت در مهماني ها حاضر نمي شود، زياد در جامعه ظاهر نمي شود. و خدا من را دوست داشته که باعث شده من با چنين مردي ازدواج کنم و بتوانم با او کنار بيايم و در عوض خدا اين تجربه ها را به من هديه داد.

اين ارتباطي که شما با خدا داريد. خيلي زيبا و متعالي است. مي خواهيم بدانيم اين باورها را از کجا ياد گرفتيد؟ از پدر، مادر، از کتاب يا ...؟



من در 12 سالگي وقتي سوختم سه سال در بيمارستان بودم حداقل 6 ماه اول فقط جيق مي زدم. چون خيلي تنها بودم و دردي که مي کشيدم کسي نبود به من بگه جان! و يا يک دلجويي از من داشته باشد و به من نزديک بشود و آرامش بدهد. مجبور شدم خودم را به خدا نزديک کنم و اين آرامش را از خدا بگيرم. چون من قبول کردم. آدم هر وقت هر چيزي را قبول کند خيلي راحت تر است. من سعي کردم خودم را به مردم نزديک کنم. چيزي را که مي خواهم از مردم بگيرم، از خدا بگيرم. بعد به کمک خدا بود که نياز هاي خودم را مي گرفتم. من مي خواستم! آدم خودش بايد بخواهد، وقتي من بخواهم نيازم را از مردم بگيرم، من نياز دارم به شما، به محبت شما، به توجه شما، به نگاهِ شما. پس سعي مي کنم کاري انجام دهم که شما به من توجه کنيد. من به خاطر نياز خودم آمدم طرف شما. فکر کردم يک خياط خوب، يک آرايشگر خوب باشم، و کاري بکنم که شما به طرفِ من بياييد. وقتي شما بخاطر کار من بيايين طرفِ من، من هم نيازم را از نگاهتان، از محبتتان مي گيرم. همه چيز هم در پول نيست. براي من محبت خيلي مهم است.



آيا نگران نيستيد که کسي از شما تجربه هايتان را بدزدد؟



من خيلي نگرانم که کسي از من آنها را ندزدد و با خودم آنها را زير خاک ببرم. وقتي مشتري مي گويد من اين مدل را بلد نيستم. من همان موقع به او ياد مي دهم. خوب بايد بدزدند اگر ندزدند چيکار کنند؟ اگر يک مدل سخت و جديد مي آيد من با يک نگاه آن را ياد مي گيرم و به خياط هايم ياد مي دهم.

وقتي در زندگي سختي ها به شما فشار مي آورند شما براي تقويت روحيه تان چه کارهايي انجام مي دهيد؟



در زندگي هر کسي براي ناراحتي و دلسردي غم و مشکلات هست. خوب در زندگي من هم بوده. من هيچ وقت در کارم کم نياوردم چون هر مشکل کاري را به راحتي حل کردم. کار هيچ وقت من را خسته نمي کرد. در خانواده هم اگر مشکلي بوده سعي کردم هم خيلي شاداب و هم خيلي محکم و هم خيلي خوش برخورد با اين قضيه روبرو شوم. بعد وقتي که بدانم اين مشکل را حل کردم. فقط مرگ را نمي شود حل کرد. چه چيز است که راه حل ندارد؟ من سعي مي کنم با اينکه ناراحتم کساني که دور و بر من هستند را ناراحت نکنم.

يعني براي اينکه خودتان را خالي بکنيد به کسِ ديگري هم اون ناراحتي ها را نمي گوييد؟



چرا، الآن با بچه هايم صحبت مي کنم. تا حدي که ناراحتشون نکنم. وقتي ناراحتشون مي کنم اونها روحيشون رو از دست مي دهند. وقتي دکتر به من گفت بايد بري CCU و عمل قلب باز انجام بدهي؛ من سعي کردم اين موضوع را طوري به بچه هايم بگويم که ناراحت نشوند. گفتم خوب اينکه چيزي نيست. خيلي ها اين کار را کرده اند خوب من هم مي کنم. خوب اگر هم که رگ هاي قلبم باز نشوند، کدام پدر و مادري ماندگار هستند که من بخواهم ماندگار باشم؟

در مديريت بر همکاران، کارمندان چه نوع رابطه و نگاهي را به آنها داريد؟

اگر يک مشتري براي بار اول و فقط براي کار بيايد اصلاً نمي تواند تشخيص بدهد که اينجا چه کسي مدير است. همه، کارمندانِ من را مدير مي دانند، سراغ آنها مي روند. من اصلاً هيچ وقت نمي توانم قبول کنم که من مديرکارمندانم هستم. هميشه سعي مي کنم از آنها درس بگيرم و هرکاري دارم با آنها مشورت مي کنم.



اگر زماني يکي از کارمندان شما از کاري که شما مي گوييد پيروي نکند شما چه کار مي کنيد؟



من با اين کار برخورد مي کنم. هر چيزي جاي خودش را دارد. من با او برخورد خاصِ خودش را انجام مي دهم. من جوري با اون برخورد مي کنم که بداند کاري که کرده اشتباه بوده. البته من هيچ وقت زماني که مشتري هست با کارمندانم برخورد بد نمي کنم. همين که او را نگاه مي کنم او مي فهمد که بايد چه کار انجام دهد.



جزء عوامل موفقيت کدام يکي براي شما مهمتر بوده، و شما توانستيد از اون جايگاه به اينجا برسيد؟





قيمت مناسب کارِ ما باعث مي شود مردم استقبال خوبي داشته باشند. ديدم چرا تا زماني که لباس مردم آماده مي شه اونا اينجا بي کار باشند. آرايشگاهم را داير کردم که هم خانم ها اينجا بيکار نباشند و هم آرايشگران اينجا بتوانند کار کنند. من حتي اگر 100 کارمند استخدام کنم من بازم کار دارم. اصلاً کار من کم نمي شود. روز به روز هم اضافه مي شود. چون قيمت خيلي مناسب است. نگاه مي کنم که اگر يک مشتري به اندازه کافي پول ندارد يا کمتر پول مي گيرم يا اصلاً پول نمي گيرم و يا حتي شايد چيزي هم به او بدهم و کسي متوجه نشود. ما گاهي کارهاي عروس و دامادهايي را رايگان درست مي کنيم بعد به بقيه مي گوييم اينها قبلاً حساب کردند. من خيلي لذت مي برم که مي توانم يک همچين کاري را انجام بدهم.



مهمترين حامي شما در بين تمامي اين سختي ها چي بوده؟



پروردگار حامي من بوده است. از خانواده هيچ حمايت نشدم. الآن بچه هاي من بزرگ شده اند. قبل از اون بچه هاي من يا به دنيا نيامده بودند و يا خيلي کوچيک بودند، کاري نمي توانستند براي من بکنند تازه من بايد آنها را مراقبت هم مي کردم. خانواده اي هم نبود که به من کمک بکند. خودم سرِ پا بودم به قدرت خدا. مي توانستم روي پايم بايستم. من هرکاري که مي خواستم را انجام دادم. اصلاً نمي شود من کاري را بخواهم ولي نتوانم انجام دهم. شايد باورتون نشه که من به مادرم درس مي دادم.



بهترين خاطره اي که از محيط کاريتان داشتيد چي بوده است؟





من يکي از خياط هايم را آموزش دادم و خواستم براي حج به مکه بروم، و از او خواستم که زماني که نيستم به جاي من کار کند و 10 ميليون تومان، يعني نصف درآمدم در ماه را براي خودش بردارد، به او همه چيز را آموزش دادم، اون ديگه همه چيز را بلد بود، دو روز قبل از رفتنم به محلِ کار نيامد من نگران شدم، زنگ زدم. گفت:"مشکلي پيش آمده و نمي توانم بيايم" بعد من فهميدم که او رفته و با فرد ديگري قرار داد محضري امضا کرده و ديگر نمي تواند پيشِ من کار کند، من 24 ساعت بيشتر وقت نداشتم به دخترم که آرايشگاه را اداره مي کرد ياد دادم و بالاي سرش بودم و روز آخر او برش ها را مي زد، به اميد خدا رفتم. وقتي برگشتم دخترم مدل هاي جديد ياد گرفته بود، و بسيار خبره شده باو تا حدي که خانم ها زنگ مي زدند مي گفتند "اگر دخترِ حاج خانم هست ما بيايم".



پيامي که براي مخاطبين، مردم و جوان ها را بگوئيد.



هيچ وقت براي هيچ کاري دير نيست. هر وقت در هر سني و در هر شرايطي بخواهيد شروع کنيد همان جا اولِ کار است. نا اميدي هم دليل ندارد.بعضي ها وقتي من را مي بينند يادِ پول مي افتند. من دوست دارم من را بخواهند، من را دوست داشته باشند. آنها من را نمي بينند. توانگري من را نمي بينند. من خودم را خيلي بهتر مي بينم. و خيلي بهتر احساس مي کنم. بچه هايم اون چيزي که من هستم را نمي بينند، من را فقط يک مادر مي بينند. دوست دارم من را بيشتر ببينند. وقتي من را بيشتر ببينند به خودشان کمک مي شود. خودشان استفاده مي کنند از اينکه من فقط يک مادر معمولي نيستم. يا يک خياط معمولي نيستم. تا حالا 35 روزنامه و مجله با من مصاحبه کرده اند. براي من اصلاً درصد سوختگيم مهم نيست. مهم خودم هستم. شايد من در مهماني ها لباسي بپوشم که خانم ها من را نگاه کنند، مهم خود منم، مهم دل من است. من ناخن مصنوعي مي گذارم و تو دستم انگشتر هم مي اندازم. لاک هم مي زنم. مهم من هستم که دوست دارم. در جمع هايي که من را باور دارند لباس زيبا تن همسرم مي کنم تا او هم روحيه بگيردو از گوشه گيري دربيايد.


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: سه شنبه خرداد 13, 93 8:04 am 
آفلاین
مدیر ارشد
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: سه شنبه اسفند 1, 91 10:43 am
پست: 2263
محل اقامت: تهران
این داستانه یا واقعی ؟ :!:
مثلا اون قسمت 98% سوختگی!


آخرین بار توسط آرش در جمعه خرداد 23, 93 9:59 pm ویرایش شده است، در کل 1 بار ویرایش شده است.

بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه خرداد 23, 93 9:50 pm 
آفلاین
کاربر نیمه فعال

تاریخ عضویت: شنبه اردیبهشت 21, 92 3:03 pm
پست: 98
محل اقامت: اهواز
آقا آرش همه نکات مثبت زندگی این خانم رو ول کردید دنبال سوژه میگردید شاید اشتباه تایپی باشه شایدم نه.. بنظرمن اگر از درصد سوختگی بگذریم چیزی که قابل توجه عزم و اراده قوی این خانم که قابل تحسین .. این خانم باوجود سوختگی که داشته و بیمار بودنش اصلا نامید نشده و دست از تلاش بر نداشته وروز به روز هم تو کاراش موفق تر شده داستان زندگی این خانم واقعاعبرت آمیز و بگم که روخودمن که خیلی تاثیر گذاشته یجورایی همکار این خانمم هستم خیاطم وشاگرد آرایشگر.


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: پنج شنبه تیر 19, 93 6:32 am 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
به نظر شما این خانم با این اعتماد به نفس و خودباوری تحسین برانگیز، با این نگرش عالی به زندگی و با این هوش هیجانی عالی امکان دارد آی بی اس بگیرد حتی اگر بقول برخی در ژنتیکش آی بی اس باشد؟

من قطعانه می گویم : نه امکان ندارد. عوامل بالا یک آرامش درونی خاصی در او ایجاد کرده است که از هر بیماری که منشا فکری و روانی داشته باشد ایمن است. نظر شما چیه؟

بهر حال خیلی روی من تاثیر گذاشت و ممنونم از شکوفه خانوم که این مصاحبه درس آموز را پست کرده است.

_________________
معتقدم راه درمان IBS افزایش سطح سلامتی روانی با بهبود مهارت های زندگی و بهبود هوش هیجانی است. چونکه عامل IBS همین امر است. هرچند مصرف داروهای روانپزشک برای آی بی اس، در بازه زمانی محدود، لازم به نظر می رسد.


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه خرداد 22, 94 10:51 pm 
آفلاین
کاربر ساده

تاریخ عضویت: چهارشنبه خرداد 13, 94 3:15 pm
پست: 28
محل اقامت: خوزستان-بهبهان
واقعا عالییییییییییییییییییی بود. خدا حفظش کنه


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
نمایش پست ها از آخر به اول:  مرتب سازی بر اساس  
ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 5 پست ] 

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


چه کسی آنلاین است

کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 2 مهمان


در این انجمن نمی توانید موضوعات جدیدی ارسال کنید
در این انجمن نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
در این انجمن نمی توانید پست خود را ویرایش کنید
در این انجمن نمی توانید پست های خود را حذف کنید
در این انجمن نمی توانید پیوست ارسال کنید

پرش به:  
cron
ایجاد شده توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
فارسی سازی و پشتیبانی phpBB توسط phpBBpersian.com