| انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر http://www.ibsgroup.ir/froum/ |
|
| چشم ها را باید شست ... تغییر را باید آغاز کرد http://www.ibsgroup.ir/froum/viewtopic.php?f=53&t=553 |
صفحه 1 از 3 |
| نویسنده: | آشنا [ یکشنبه شهریور 2, 93 11:33 am ] |
| عنوان پست: | چشم ها را باید شست ... تغییر را باید آغاز کرد |
لطفا ، در این تاپیک بدنبال راهای عملی برای تغییر باشیم. |
|
| نویسنده: | آشنا [ یکشنبه شهریور 2, 93 11:43 am ] |
| عنوان پست: | نیایش روزانه |
برای اولین بار با عبارت "نیایش روزانه" در سایت استاد شعبانعلی آشنا شدم. " ... حدود ساعت چهار بیدار میشوم. یک برگه نیایش روزانه دارم که خودم نوشتهام. آن را چند بار میخوانم. .... چند صفحهای کتاب میخوانم. همیشه یک برگ کاغذ – یا یک فایل باز – روبرویم دارم تا تداعیهایم را بنویسم..." منبع: http://www.shabanali.com/ms/?p=2394 با خود گفتم ایده جالبی است. باید ها و نباید ها ، اهداف و رویاهایم را در یک صفحه بنویسم و هر روز مثل نمازهای 5 گانه ، مثلا 3 بار بخوانم. حال برای شروع از کجا شروع کنم؟ |
|
| نویسنده: | آشنا [ یکشنبه شهریور 2, 93 11:48 am ] |
| عنوان پست: | قوانین زندگی استاد شعباعلی |
قانون اول – برای تجربهی «ثروتمندی»، ثروت چندان زیادی لازم نیست. همیشه بر این باور بودهام که «ثروت» هم مانند سایر «زیبایی»هاست. دیدن زیبایی همیشه میتواند لذتبخش باشد حتی اگر تو مالک آن زیبایی نباشی. اتفاقاً کسانی که زیباییها را به تملک خود درمیآورند، خیلی سریع نسبت به آنها بیتفاوت میشوند. «مالکیت» سندی نیست که مهر و امضای دولت آن را تایید کند. مالکیت یک «احساس» است. سند مالکیت به یک تغییر قانون، نابود و مصادره میشود اما احساس مالکیت، میتواند همواره با تو بماند. بسیاری از فعالیتهایم در حوالی خیابان ولیعصر متمرکزند. هنگامی که از کنار پارک ملت عبور میکنم، همیشه در ذهنم تصور میکنم که در حیاط کاخ خودم قدم میزنم! حتی دیدن غریبهها – سایر گردشگران پارک – در حیاط خانهام، آزارم نمیدهد. خوب میدانم که اگر حیاط خانهام به این بزرگی و سرسبزی بود، درهای آن را نمیبستم و به همه رهگذران اجازهی عبور میدادم! ثروتمندترین انسانها، تمام ثروت خود را جمع میکنند تا معدود روزهایی، در کنار دوستان خود بنشینند و بخورند و بیاشامند و موسیقی گوش دهند و گپی بزنند. خوشحالم که تمام ملزومات این ثروت را دارم. دوستان خوب را داشته و دارم و همین کامپیوتری که روبرویم قرار دارد، برای تکمیل صوتی و تصویری این تجربهی زیبا کافی است. قانون دوم – برای عقیدهام نمیجنگم. فقط میکوشم به عقیدهام عمل کنم. مروری کوتاه به تاریخ نشان میدهد که بیشترین خونها در راه اثبات و انکار عقیدهها ریخته شدهاند. آنقدر که خیرخواهان، «رستگاری» را با ضرب و زور به بشر تحمیل کردهاند، بدخواهان، زندگی دیگران را به «بحران» نکشیدهاند. باورها و عقیدههای خودم را دارم. برای اثباتشان، سعی میکنم آنها را زندگی کنم. اگر واقعاً باورهایم درست باشد، همراهان خود را پیدا خواهم کرد و اگر باورهایم درست نباشد، یا به تنهایی آنها را زندگی خواهم کرد و یا خود، «همراه باور دیگران» خواهم شد. قانون سوم – میوهی شرایط نامطلوب و رویدادهای بد شرایط نامطلوب و رویدادهای بد، اجتناب ناپذیرند. مهم این است که بتوان برای هر خاکی، گیاهی را یافت تا بتواند درون آن رشد و نمو کند. میخواهم اگر به گذشته بازگشتم، تلخترین تجربه هم لذتبخش باشد. در سالهای نوجوانی دوست داشتم که کامپیوترم، کارت صوتی داشته باشد. آن زمان کارت صوتی حدود یک سوم بهای یک کامپیوتر قیمت داشت و پرداخت آن برای ما سنگین بود. تلاش کردم الکترونیک و سختافزار و برنامهنویسی اسمبلی یاد بگیرم و مداری بسازم که به پورت پرینتر وصل شود. این مدار به همراه برنامهای که نوشته بودم، صداهای بازیها را تا حد قابل قبولی شبیهسازی میکرد. همین کار را برای شبیهسازی ماوس هم روی کمودور و پی سی انجام دادهام. همینطور برای طراحی بازیهای ساده به جای خریدن و تهیهی بازیها. میوه سختیهای مالی آن روزها، تسلط امروز من به زبان ماشین و درک نسبتاً خوبی از برنامهنویسی است. هنوز هم از جمله تفریحاتم این است که برای کارهای کوچک، خودم برنامهنویسی میکنم (به عنوان یک تفریح فکری و نه یک نیاز). در سالهای دبیرستان، احساسم نسبت به اینکه سطح تحصیلات در خانوادهام چندان بالا نیست، خوب نبود. تصمیم گرفتم برای جبرانش کتابهای متعدد بنویسم. احساس میکردم که انتشار کتابهای خوب، برای کسی که از یک خانوادهی معمولی آمده، افتخار بزرگتری است تا کسی که نسل اندر نسلاش، تحصیلکرده و پزشک و مهندس و … بودهاند. میوهی نارضایتی دورهی دبیرستان، کتابهای سالهای بعد بود. در سالهای بعد، به عنوان مهندس سرویس یک شرکت ریلی کار میکردم. یک نفر به تنهایی به بیابان اعزام میشدم تا دستگاهها را تعمیر کنم. زندگی تنهایی در بیابان (شاید مجموعاً هشت ماه در هر سال) ساده نبود. تصمیم گرفتم از فرصت تنهایی در بیابان، برای تجربهی کارهای عملی روی قطارها و ماشینآلات و همینطور مطالعه، استفاده کنم. میوهی آن سالها، آشنایی با هیدرولیک، پنوماتیک، اتوماسیون، پی ال سی، مدارهای قدرت و … بود. در حدی که به سمت مدیر منطقهای آن شرکت اتریشی منصوب شدم. ضمن اینکه روزانه گاه بیش از دویست صفحه کتاب میخواندم (در بیابان ساعات کمی را میتوان کار کرد). تخصصهای مختلف و مطالعهی زیاد و عمیق، میوهی زندگی اجباری در بیابان بود. سال قبل، در اثر سانحهای، پایم شکست و یک ماه خانه نشین شدم. دیدم که انسان چقدر ضعیف است و توانمندیها چه زود، ما را تنها رها میکنند. برای آنکه حرفهایم ماندگار شوند، با موبایلم ضبط فایلهای صوتی در حوزهی مذاکره را آغاز کردم. رادیو مذاکره، میوهی پای شکستهی من بود. هنوز هم، جستجو برای میوههای خوشطعم لحظات سخت و دشوار، از جمله جذابیتهای زیبای زندگی من است… قانون چهارم – مشکوک نیستم. تردید کردن و شک داشتن، انرژی میگیرد. ما انسانها توان تحلیل خواستهها و رویاها و منافع و مضرات تصمیمهای خود را نیز نداریم. پس چرا باید انرژیام را صرف پیشبینی و تحلیل انگیزهها و خواستههای تو کنم؟ اگر کسی تحلیل زیبایی نوشت – در حوزهی سیاست یا اقتصاد یا … – به جای اینکه مانند یک کارآگاه فکر کنم که انگیزهاش چیست و از کجا پول گرفته است و کجا قرار است به او سمت بدهند و …، تنها تلاش میکنم تحلیل را بشنوم و از آن برای فکر کردن خودم الگوبرداری کنم. تحلیل اشتباه هم میتواند به من دامها و نقاط تاریک تحلیلها و نگرشهای خودم را گوشزد کند. اگر کسی در جلوی یک سوپرمارکت، یک محصول را به عنوان نمونهی رایگان به من تعارف کرد، به جای اینکه وارد محاسبه شوم که هزینهی آن برنامهی سمپلینگ چقدر بوده و این قیمت را کجا و چگونه از من خواهند گرفت و …، آن نمونه را میگیرم و میخورم و لذت میبرم. دفعهی بعد، در هنگام خرید، حتماً در کنار قیمت و بستهبندی، طعم آن نمونه را هم در تصمیمام دخیل خواهم کرد. اگر کسی به یک موسسهی خیریه کمک کرد، از این رویداد خوب لذت میبرم. به این فکر نمیکنم که این کمک، ریشه در انسانیت داشته یا با هدف پاک کردن گذشتهای تلخ و تاریک، انجام شده است. قانون پنجم – طلبکار هیچکس نیستم. هیچکس وظیفهاش نیست که هیچ کاری بکند. از مامور پمپ بنزین به خاطر اینکه کارت سوخت را برایم میآورد تشکر میکنم. هرگز نگفتهام که «حقوق میگیرد پس وظیفه دارد!». حتی هر وقت فرصتی بوده – معمولاً وقتی لباس اسپرت دارم – اگر فرد مسن یا خانمی را ببینم، و مامور پمپ بنزین گرفتار باشد، برایش بنزین میزنم. از متصدی گیشه در بانک، به خاطر پیگیریهایش تشکر میکنم. از پلیسی که ماشینم را جریمه میکند به دلیل وظیفهشناسیاش تشکر میکنم. وقتی مامور حراست دانشگاه تهران، من را نشناخت و به خاطر اینکه کارت شناسایی همراهم نبود، من را به داخل دانشگاه راه نداد، از او به خاطر «وظیفهشناسی» تشکر کردم و هفتهی بعد، برایش یکی از کتابهایم را هدیه بردم. قانون ششم – در مورد انسانها، بر اساس بازههای زمانی طولانی، قضاوت میکنم. اگر دوستم یا همکارم یا استادم، رفتاری کرد که نپسندیدم یا در جایی منافع من را آنقدر که انتظار داشتم، تامین نکرد، با خودم یک سال یا چند سال گذشته را که با او بودهام مرور میکنم. اگر در کل راضی باشم، اعتراض نمیکنم. سود و زیان را در چند دقیقه و چند ساعت و چند ماه، خلاصه نمیکنم. همین بود که قبل از سمینار برای دوستانم نوشتم هر کس پول ندارد، رایگان بیاید و تاکید کردم که این کار من کار خیر نیست. من به جای مشتق گرفتن، انتگرال میگیرم. میدانم که طی ده سال بعد، به اندازهی کافی، برای یکدیگر کارهای خوب خواهیم کرد… قانون هفتم – در گفتهها و نوشتههای دیگران، دنبال نسخهای کامل برای زندگی نمیگردم بلکه جرقهای را برای زندگی جستجو میکنم. گاه هفتصد صفحه کتاب را میخوانم و ساعتها و روزها وقت میگذارم. تنها به این امید که جملهای در جایی، نوری را در قلبم یا مغزم روشن کند. نویسنده را به خاطر آن چهاردههزار سطر حرفهای بیهوده سرزنش نخواهم کرد. اما به خاطر آن یک سطر الهامبخش، پرستش خواهم کرد. دکتر علیرضا شیری، سال گذشته، در همایش تحول فردی مطلب کوتاهی بیان کرد: «ما در معنا دادن به زندگی دیگران است که به زندگی خود نیز معنا میدهیم». او گفت در برخورد با کسی که در خیابان تراکت یک رستوران را پخش میکند، میتوانی بیتوجه عبور کنی. میتوانی تراکت را بگیری و کمی دورتر – جایی که او نمیبیند – درون سطل زباله بیندازی. اما میتوانی کار بهتری بکنی. میتوانی هنگامی که تراکت را از او میگیری، بپرسی: «بهترین غذای این رستوران کدام است؟». شاید پاسخ را نداند. اما احتمالاً تحقیق خواهد کرد و فردا به دیگر رهگذران، همزمان با ارایهی تراکت، خواهد گفت: «اگر به رستوران رفتید، شیشلیک را سفارش دهید. خوشمزهتر از باقی غذاهاست». آن پسر، دیگر یک روبوت مکانیکی پخش کاغذ نیست. او یک مشاور تغدیه است! یک جمله بیشتر نگفتهاید اما حال خود و حال او را بهتر کردهاید و به زندگی او و خودتان، معنا دادهاید. قانون هشتم: هر جملهی مطلق بدون طبقهبندی را یا «یک حقیقت بیاثر» میدانم یا یک «دروغ موثر!» مثال این عبارت در مورد سیاست: ۱) استعمار غربیها در شرق همواره موجب عقب ماندگی و ذلت ملتها شده. ۲) استعمار همیشه با خودش رشد و پیشرفت و ثروت و تمدن آورده. ۳) اثرات استعمار در کشورها را میتوان به دو دسته ی اثرات منفی ( سو استفاده از منابع، دیکتاتوری، تبعیض و…) و اثرات مثبت (ورود تکنولوژی و دانش، ارتقاء دانش ارتباط بین فرهنگی و …) تقسیم نمود. اگر کسی یکی از دو مورد یک یا دو را بگوید، من از پیش او (به عنوان مصداق واقعی استعمار!) فرار میکنم! منبع: http://www.shabanali.com/ms/?p=2394 |
|
| نویسنده: | آشنا [ یکشنبه شهریور 2, 93 12:00 pm ] |
| عنوان پست: | رویایت را چند می فروشی؟ |
یکی از نخستین بارهایی که به خارج از کشور رفته بودم، در وین، پیرمردی از من پرسید: بزرگترین رویای تو چیست؟ گفتم: «معلمی و نویسندگی». اما به دلیل شرایط اقتصادی حاکم بر کشورم، شغل بازرگانی را برگزیده ام. پرسید: رویاهایت را چند فروختی؟ گفتم: مگر رویا فروختنی است؟ گفت: تو رویاهایت را به سازمانی که تو را استخدام کرده فروخته ای. اگر ماهی ٣٠٠ دلار حقوق بگیری یعنی سالی ٣۶٠٠ دلار و طی ٣٠ سال حدود ١١٠ هزار دلار. تو بزرگترین رویای زندگیت را ١١٠ هزار دلار فروختی! و من شرمسار از خودم، ساعت ها به آن حرف می اندیشیدم. منبع: http://www.shabanali.com/ms/?p=2000 و جالب اینجاست که پس از بازنشستگی هم گناه را به گردن نگرفته و می گوییم: " این شرکت جوانی ام را از من گرفت و رویاهایم را بر باد داد." حتی مسئولیت اعمال خود را بر عهده نمی گیریم. |
|
| نویسنده: | آشنا [ یکشنبه شهریور 2, 93 1:58 pm ] |
| عنوان پست: | نیایش روزانه |
من مسئولیت اعمال خود را می پذیرم. من به جای سرزنش خود و یا دیگران به خود می نگرم تا بتوانم ریشه اصلی مشکلات و ناملایمات را در افکار و نگرش خود بیابم. من در پی" مورد تایید دیگران بودن" نیستم. من "آنچه واقعا هستم و آنچه می خواهم باشم " را تشخیص می دهم. من می توانم به دیگران فرصت کافی برای اظهار نظر بدهم. من این حقیقت را درک می کنم که فهمیدن از فهمیده شدن مهمتر و راحت تر است. من سپاسگزار تمام کسانی که در زندگی با آنها موجه می شوم هستم. من ارزش دوستی ها را می دانم. من می توانم به مسائل از ارتفاعی بالاتر از خود ،بنگرم. من نقطه ای را که به سوی آن درحرکت هستم را تشخیص می دهم من با روبرو شدن مناسب با خشم مانع از تبدیل آن به فحش، کینه و نفرت می منگردم. من باور دارم خوبی ها سرانجام بر زشتی ها، شهامت بر ترس، صبر بر خشم و عشق بر نفرت غلبه خواهد کرد. من جهان و زندگی را همانگونه که هست درک می کنم و می پذیرم. من بر ترس ها و نگرانی های خود کنترل دارم. من انرژی هایم را در جهت رویارویی با مشکلات امروز بکار می ندم و سعی در بزرگ کردن اتفاقات نا معلوم آینده نمی نمایم. من حق انتخاب دارم. من برای امروز، زندگی و تلاش می کنم و از فردا که نیامده است نمی ترسم. من قدرت رد تقاضا و درخواستهای غیر ممکن را دارم. من خود را نفی نمی کنم و به خود به دیده احترام نگاه می کنم و می دانم احترام به خود احترام به مردم است. من بدنبال امنیت عاطفی هستم. برگرفته از : http://maremathonaradab.blogfa.com/post-34.aspx |
|
| نویسنده: | آشنا [ یکشنبه شهریور 2, 93 4:10 pm ] |
| عنوان پست: | انسان تلقین پذیر است. |
یک روز در باشگاه ورزشی روی تردمیل در حال دویدن بودم. به ساعت نگاه نمیکردم و سعی میکردم فراموش کنم که زمان چقدر کند میگذرد. ناگهان متوجه شدم که برنامه مسابقه معلومات عمومی که تلویزیون نشان میداد تمام شد و برنامه بعدی که به پخش مسابقات دو و میدانی اختصاص داشت شروع شد. من به کسانی نگاه میکردم که داشتند همان کاری که من میکردم را انجام میدادند. و اتفاق عجیبی افتاد. همان طور که سرگرم تماشای دوندهها بودم ناگهان متوجه شدم که سرعت دویدنم افزایش یافته و احساس انرژی بیشتری میکنم! این اتفاق تا پیش از آن که من متوجهش بشوم کاملاً به صورت ناخودآگاه روی داده بود. اگر برنامه بعدی تلویزیون به جای پخش مسابقات دو و میدانی، برنامهای در مورد سالمندان بود برای من چه اتفاقی میافتاد؟ دیدن یک «نوع» باعث تغییر رفتار ما میشود. جان بارگ، روانشناس، آزمایشی را بر روی دانشجویان انجام داد. او میخواست ذهن ناخودآگاه (ناهشیار) آنها را به گونه خاصی آماده کند تا بر روی رفتارشان تأثیر بگذارد. او از دانشجویان خواست که از انتهای راهرو تا دفتر کارش را پیاده طی کنند و در آنجا در آزمونی شرکت کنند. تعداد زیادی کلمه در اختیار دانشجویان قرار داده میشد و آنها میبایست با استفاده از آنها به سرعت جملات چهار کلمهای میساختند. دانشجویان نمیدانستند که بسیاری از کلمهها مربوط به وضعیت سالمندی است. به عبارت دیگر، تصویر کلیشهای که به ذهن ناخودآگاه این دانشجویان جوان ارائه میشد مربوط به افراد سالمند بود. بنابراین، آنها باید با کلماتی چون «خاکستری»، «تنها»، «چین و چروک»، «پیر» و ... جمله میساختند. این کلمات در بین بسیاری کلمات دیگر قرار داشت و لزوماً به طور خاص به انسان مربوط نمیشد. اتفاقی که افتاد شگفتآور بود. آنچه جان بارگ درصدد آزمایشش بود، تاثیر این عرضه غیرمستقیم و ظریف یک «نوع» خاص بر شیوه راه رفتن دانشجویان به هنگام خروج از دفترش بود. اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان، در هنگام خروج از دفتر جان بارگ، خیلی آهستهتر از موقعی که برای امتحان میآمدند راه میرفتند. رفتار آنها تحت تأثیر کلماتی که مربوط به یک «نوع» بود قرار گرفته بود (هر چند آنها از کلمات مربوط به سالمندان که بهشان عرضه شده بود ناآگاه بودند!) همین آزمایش بر روی گروهی دیگر از دانشجویان تکرار شد و این بار کلماتی چون «قوی»، «سفت»، «جوان»، «سریع»، «تند»، «ورزشکار» و ... به جای کلمات قبلی به آنها عرضه شد. دانشجویان پس از خاتمه آزمون، بسیار سریعتر از هنگام ورود به دفتر جان بارگ راه میرفتند. در واقع، علّت این که سرعت دویدن من بر روی تردمیل بیشتر شده بود نیز این بود که ذهنم در معرض یک «نوع» (ورزشکارانی با اندام متناسب و سریع) قرار گرفته بود. ما موجوداتی هستیم که به سادگی تحت تأثیر چیزهایی که در ورای ضمیر خودآگاهمان وجود دارد قرار میگیریم و به طور خودکار سعی میکنیم که خود را با تصویر کلیشهای یا «نوعی» که به ما عرضه میشود هماهنگ سازیم - به ویژه اگر دقیقاً آگاهی نداشته باشیم که چیست. به این جهت است که نوجوانان خود را با «نوعی» که در تلویزیون و جامعه به آنها عرضه میشود وفق میدهند و طرز حرف زدن و لباس پوشیدنشان متناسب با آن است (به جای آن که از والدینشان تقلید کنند یا سرمشق بگیرند). بنابراین اگر میخواهید در امتحان ورزش نمره بهتری کسب کنید کاری که باید بکنید چنین است: قبل از امتحان (یا در حین آن) به ورزشکاران نگاه کنید و یا آنها را در ذهنتان مجسّم سازید. یا حتی میتوانید قبل از امتحان به کلماتی چون «توانا»، «قوی»، «طاقت»، «توان»، «ورزشکار» فکر کنید. چیزی که به آن نیاز دارید این است که تصویر کلیشهای «ورزشکار متناسب» را به ذهن بیاورید. حال از خود بپرسید: پیرامون شما را چه جور آدمهایی فرا گرفتهاند؟ نوع» خود را انتخاب کنید محیطهایی که شامل تعداد زیادی از یک «نوع»، مثلاً خانههای افراد سالمند، باشند بیشتر رفتارهای متناسب با آن «نوع» را به وجود میآورند. در کشور آلمان، در بعضی از مناطق، مهدکودکها و کودکستانها را درست در کنار خانههای افراد سالمند ساختهاند که نتایج بسیار خوبی در برداشته است. ساکنان سالمند آن منطقه کودکان پرشور و پرانرژی را میبینند و با آنها تعامل میکنند و در نتیجه ذهنشان در معرض تصویر کلیشهای «جوان» و «پرشور» قرار میگیرد. کودکان نیز از همجواری با سالمندان، خویشتنداری و تفکر را میآموزند مثل افراد هوشمند فکر کنید دو پژوهشگر هلندی مطالعهای را بر روی گروهی از دانشجویان انجام دادند. دانشجویان باید به سوالات نسبتاً سخت هوش پاسخ میدادند. دانشجویان به دو دسته تقسیم شدند. از یک گروه خواسته شد که پنج دقیقه قبل از امتحان به خصوصیات یک استاد دانشگاه فکر کنند (مثلاً باهوش، عینک، فضای آموزشی، و غیره) و از گروه دیگر خواسته شد که پنج دقیقه به خصوصیات یک تماشاگر متعصب فوتبال فکر کنند (مثلاً صدای بلند، مشکلساز، توهین، اغتشاش و غیره). دانشجویان باید در آن 5 دقیقه هر چه درباره موضوعی که بهشان گفته شده بود به فکرشان میرسید را روی کاغذ مینوشتند. سپس از هر گروه امتحان هوش گرفته شد. گروه «تماشاگر فوتبال» به طور میانگین به 6/42 درصد سوالات پاسخ درست دادند و گروه «استاد دانشگاه» به 6/55 درصد سوالات. این آزمایش چند بار بر روی گروههای متفاوتی تکرار شد و هر بار نتیجه مشابهی به بار آمد. فکر کردن درباره افراد هوشمند (تصویر کلیشهای) شما را با هوشتر میسازد! و فکر کردن درباره افراد نادان و کلماتی که مرتبط با نادانی و حماقت است، شما را نادانتر! همه آنچه گفته شد، تأثیرات عمیقی بر ارتباطات انسانی دارد. کلماتی که شما در محاورههایتان استفاده میکنید، چنانچه بیشتر به یک «نوع» خاص مرتبط باشد، تأثیری قوی بر روی مخاطبان شما میگذارد و به طور مشابه، شما نیز هنگامی که به دیگران گوش میکنید تحت تاثیر قرار میگیرید. منبع: http://robabnaz.persianblog.ir/tag/%D9%85%D8%AB%D9%84_%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF_%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF_%D9%81%DA%A9%D8%B1_%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF |
|
| نویسنده: | آشنا [ دوشنبه شهریور 10, 93 11:03 am ] |
| عنوان پست: | بزرگ ، متوسط و کوچک در آدها به چه معنی است؟ |
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند آدم هاي كوچك بي دردند آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند آدم هاي كوچك مسئله ندارند آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند. منبع: http://toni28.blogfa.com/post/19 |
|
| نویسنده: | آشنا [ پنج شنبه شهریور 27, 93 12:47 pm ] |
| عنوان پست: | ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ .... |
سیمین بهبهانی: ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮑﻦ .. ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮین ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ … ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ، ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ … ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ .. ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﺁن ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎنگی ﺷﺨﺼﯿﺖ.. ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮین ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ .. ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ .. ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ، ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ .. ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ، ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ . ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ … ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ.. ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ |
|
| نویسنده: | آشنا [ جمعه شهریور 28, 93 8:35 pm ] |
| عنوان پست: | خودت را بپذیر |
زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت میکند هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی. خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر؛ تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی. منبع: http://blog.sepehreftekhari.com |
|
| نویسنده: | آشنا [ جمعه مهر 4, 93 5:42 pm ] |
| عنوان پست: | مدل ذهنی |
مدل ذهنی مدل ذهنی، انگارهای است که از عالم خارج داریم، مدل ساده شدهای از عالم خارج که در ذهن حاضر است... و ما با آن و بوسیله آن اطلاعاتی که از خارج به دستمان میرسد تفسیر کرده و ارزشگذاری میکنیم و از همه مهمتر با آن تصمیم میگیریم. اینکه چه تفسیری از عالم خارج داشته باشیم به مدل ذهنی ما برمیگردد. دشواری کار اینجاست که اگر مدل ذهنی نابه جا باشد نیازمند تصحیح خواهد بود و این بسیار سخت است... چون نارسایی مدل ذهنی را نیز با خود مدل ذهنی باید کشف و اصلاح کرد... میگویند روزی کسی پیش ملا نصرالدین آمد و گفت فلانی خر مرا تصاحب کرده پس باید به زور از او پس بگیرم. ملا گفت راست میگویی... آن فلانی آمد و گفت که پولش را پرداختهام، پس حق ندارد آن را تصاحب کند. ملا گفت تو هم راست میگویی. زن ملا گفت: اینکه نمیشود که هم این یکی راست بگوید هم آن یکی... ملا گفت اتفاقا تو هم راست میگویی... میدانی... من هم الان احساسی مشابه ملانصرالدین دارم. یعنی وقتی همه مردم پی مقصر اصلی هستند من تقریبا مطمئنم که هیچ مقصری وجود ندارد... مدیر یک شرکت بازرگانی تصمیم گرفت جهت امکانسنجی صادرات کفش به یک کشور آفریقایی تحقیقاتی انجام دهد. 2 نفر کارشناس به آنجا فرستاد اما با دریافت گزارش آن دو کاملا مبهوت شد: اولی نوشته بود: "تجارت کفش در این کشور محکوم به شکست است چون اینجا اصلا کسی کفش نمیپوشد." دومی نوشته بود: "این یک فرصت استثنایی و عالی است چون اینجا کسی کفش ندارد." هر دو یک واقعیت بیرونی را دیدند(کفش نداشتن مردم) اما اولی به خاطر مدل ذهنی و شیوه تفکرش آن را نکتهای منفی میدانست و دومی آن را با توجه به مدل ذهنی متفاوت، نکتهای مثبت... منبع: http://daray.persianblog.ir/post/104 |
|
| صفحه 1 از 3 | همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند |
| Powered by phpBB® Forum Software © phpBB Group http://www.phpbb.com/ |
|