یکی از اساتید ژاپنی که به ایران آمده بود ناهار مهمان ما بود. سر میز ناهار شروع کردیم از برنج ایرانی برای استاد تعریف کردن. از رنگ و بو و طعم برنج ایرانی گفتیم و توجهاش را به دانههای درشت و قدکشیده برنج ایرانی جلب کردیم و دست آخر هم گفتیم ببین برنج ایرانی چقدر خوب است، چه برنجی است که شما دارید همهاش شفته است و سر و شکل ندارد!
استاد ژاپنی مکثی کرد و گفت: آری، برنج شما نشانه کشور شماست و برنج ما نیز همینطور. حکایت شما دقیقا مانند این برنجهای قدکشیده و خوش طعم است و حکایت ما هم درست مثل برنج شفتهمان!
شما ایرانیها هر کدامتان یک نخبهاید و برای خودتان استادی هستید. تک تکتان فرهیختهاید و با استعداد و باهوش، اما نمیتوانید در کنار هم کاری انجام بدهید و در کار گروهی همیشه ناموفق هستید و کاری از پیش نمیبرید. حکایت ما همدرست مانند همان برنج شفته ژاپنی است. ما در کنار هم و با هم کار انجام میدهیم و تمام کارهایمان گروهی انجام میدهیم. ما کنار هم میشویم برنج!
داستان بالا ماجرایی است که امروز استاد روش تحقیقمان وقتی با پیشنهاد دوستان مبنی بر انجام تحقیق گروهی مواجه شد برایمان تعریف کرد؛ البته با نگارش من.
واقعا یکی از دردهای بزرگ جامعه ما همین ناتوانی در کارگروهی است. دارم به این فکر میکنم این استاد ژاپنی چه درک عمیقی از ما ایرانیها داشته و از کجا به این نتیجه رسیده که چنین تمثیلی را به کار برده است.
ما ایرانیها انگار ماهیتا و ذاتا با کار گروهی بیگانه هستیم و با آن هیچ نسبتی نداریم. شخصا فکر میکنم بزرگترین دلیلش هم این باشد که اساسا هیچکداممان دیگری را قبول نداریم و خود را علامه دهر میدانیم. جالب اینکه میبینی آدمهایی که هیچ نیستند و خرده سوادی هم ندارند هیچکس را قبول ندارد و نظرات حکیمانه خود را از نظرات مرحوم افلاطون و ارسطو هم بالاتر میداند.
همین هم هست که همه ما در همه مسائل ریز و درشت خود را صاحب نظر میدانیم و در مورد مسائل خرد و کلان افاضه میکنیم.
خلاصه آدمهای غریبی هستیم ما ایرانیها با کلکسیونی از صفات ناپسند که حتی نمیخواهیم یکی از آنها را بپذیریم. http://sokutname.mihanblog.com برنج ژاپنی