fatima1990 نوشته است:
- کمال گرایی افراطی خیلی به من آسیب زد و منو وارد این بیماری کرد. اون هم در زمینه درسی
- طوری که استرس شدید کنکور و حس اینکه بقیه از من خیلی جلوترن و استرس فوق العاده زیادش باعث شد من با این بیماری وارد دانشگاه بشم
- هیچ لذتی از درس خوندن نبردم
-با وجود معدل بالا و اینکه هیچکس متوجه بیماریم نشد
- و الان به هیچ عنوان رغبتی به ادامه تحصیل ندارم و تنها دلیلم هم به خاطر وجود این بیماریه. وگرنه علاقه بسیار زیادی به ادامه تحصیل دارم و دائم این علاقه رو در وجودم سرکوب می کنم
-در خانوادم هم افرادی هستن با این مشکل که با بالارفتن سنشون و عوض شدن دیدشون به زندگی خیلی اعتماد بنفس بالایی پیدا کردن.
-البته وسواس فکری دارند اما سرکار میرن. تشکیل خانواده دادندادامه تحصیل و ...
-ولی من دوست دارم در اوج جوونیم از زندگیم لذت ببرم.
سلام خانم فاطیما، آیا تا بحال از خود پرسیده اید که:
1- چرا دوست دارید ادامه تحصیل بدهید و مدرک دکتری بگیرید؟
2- فرض کنیم جواب سوال 1 ، دلیل A باشد( مثلا تشخص اجتماعی و درآمد نسبتا خوب)
3- با فرض 2، آیا راه های دیگری برای رسیدن به A وجود ندارد؟
4- فرض کنیم پنج راه حل دیگر برای رسیدن به A وجود دارد ولی به چه دلیل ، راه حل 1 انتخاب را انتخاب کرده اید؟
5- آیا یک دلیل این می تواند باشد که راه حل دیگری بلد نیستیم؟ آیا یک دلیل این می تواند باشد که راه حل 1 را زیاد دیده و شنیده ایم؟ و به نوعی روی راه حل یک شستشوی مغزی شده ایم؟
6- گفته اید کمال طلبید و از این بابت متحمل هزینه شده اید ولی از اینکه نمی توانید دکتری بگیرید هم احساس ناراحتی دارید آیا نباید درمان کمال طلبی را از جایی شروع کرد؟
7- گفته اید در فامیلتان ، افراد با بالا رفتن سنشان ، اعتماد به نفس پیدا کرده اند. با توجه به اینکه : اعتماد به نفس" پایه و اساس هر نوع تفکر درست و اقدام عملی در انسان است" چرا فکر می کنید ما باید سنمان بالا برود تا اعتماد به نفس مان افزایش یاید ؟ آیا راه حل های دیگری ، مثل مطالعه وجود ندارد؟ آیا این راه حل ، فرار از تلاش در زمان حال نیست؟
8- هیچ از خود پرسیده اید که " علاقه در انسان چطور پیدا می شود؟ چطور می شود مثلا ، یک کودک به نقاشی ، یا فوتبال یا چیز دیگر علاقمند می شود؟ چرا به داشتن مدرک دکترا علاقمند هستید؟
راستش را بخواهید من خودم وقتی به گذشته ام نگاه می کنم و سئوال های بالا را از خودم مطرح می کنم می بینم که در زندگی دنبال چیزهایی رفته ام که برایم الویت نبوده اند و نابخردانه و بدون تفکر عمیق راه حل هایی سطحی برای خود انتخاب کرده ام ؟ در واقع اگر صادقانه بگویم اصلا من فکر نکرده ام بلکه راه حل ها و فکرهای اطرافیان و محیطم را بدون چون و چرا اجرا کرده ام.
اگر دوست دارید در مورد سئوال های بالای علمی پیدا کنید دو کتاب زیر را که تاثیری زیادی روی من داشته اند را می تواتم خدمتتان معرفی کنم.
1- " رهایی از کارمندی" نویسنده رابرت کیوساکی.
2- " عصبیت و رشد آدمی" نویسنده کارن هورنای.
لطفا عنوان کتاب ها را ول کنید( به نظرم عنوان کتاب ها درست انخاب نشده اند) کتاب های بسیار عمیقی هستند که آرزو دارم کاش اینها را 25 سال پیش وقتی دبیرستان بود خوانده بودم.