انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر

بیماری IBS، درمان ای بی اس، نفخ، اسهال، یبوست، بی اختیاری، دردشکم
تاریخ : جمعه بهمن 10, 04 8:53 pm

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


قوانین انجمن


برای مشاهده قوانین انجمن لطفا اینجا کلیک کنید



ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 41 پست ]  به صفحه برو قبلی  1, 2, 3, 4, 5  بعدی
نویسنده پیغام
 عنوان پست: جوراب
پستارسال شده: دوشنبه دی 2, 92 4:41 pm 
آفلاین
کاربر تازه وارد

تاریخ عضویت: جمعه مرداد 4, 92 10:19 pm
پست: 16
زن با کفش و جوراب و لباس ست
همه چیز از یک جفت جوراب زنانه شروع شد
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: «چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم.» بعد هم گفت: «مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی!» و ادامه داد: «اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می‌شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!»
پرسیدم: «جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟»
جواب داد: «چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد» و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود. بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌ روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می‌خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان! رفتم دو تا بلوز خوب هم خریدم. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!



بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: جوراب
پستارسال شده: دوشنبه دی 2, 92 7:21 pm 
آفلاین
کاربر فعال

تاریخ عضویت: پنج شنبه مهر 3, 92 12:35 am
پست: 122
عجب داستانی بود...همه ی انسانها همین طورن!چه زنش،چه مردش....همیشه هرچیزی که می گیری انگار یه چیز دیگه کم نداری.من کلا میگم نه مثل این خانوم صباحت...انسان کلا ولع خواستن و داشتن و فهمیدن داره از علم و تحصیلات گرفته تا خونه و ماشین و ..... .


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: جوراب
پستارسال شده: جمعه دی 6, 92 9:24 pm 
آفلاین
کاربر ساده

تاریخ عضویت: شنبه آذر 9, 92 6:58 pm
پست: 28
محل اقامت: تهران
سلام
این حال و احوال این روز های جامعه شده و متاسفانه آدمها همه چیز و با هم و سریع و بدون زحمت می خواهند
ازدواج یعنی شراکت در زندگی و دو تا شریک با هم تلاش میکنند تا بتوانند به موفقیت برسند اگر یکی از راه خارج شود شراکتی وجود نخواهد داشت
باید دنبال شریکی بود که همراه باشه و حتما دلسپرده و نه سر سپرده که البته جوینده یابنده است

_________________
IN GOD WE TRUST


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: جوراب
پستارسال شده: یکشنبه دی 8, 92 3:04 pm 
آفلاین
مدیر انجمن

تاریخ عضویت: دوشنبه بهمن 30, 91 12:14 pm
پست: 465
محل اقامت: متاهل/24ساله
نظاره گر نوشته است:
سلام
این حال و احوال این روز های جامعه شده و متاسفانه آدمها همه چیز و با هم و سریع و بدون زحمت می خواهند
ازدواج یعنی شراکت در زندگی و دو تا شریک با هم تلاش میکنند تا بتوانند به موفقیت برسند اگر یکی از راه خارج شود شراکتی وجود نخواهد داشت
باید دنبال شریکی بود که همراه باشه و حتما دلسپرده و نه سر سپرده که البته جوینده یابنده است


آقای نظاره گر واقعا این پستتون لایکککککک داره..

_________________
صدای خنده خدا را می شنوی؟ به آنچه تو محال میپنداری میخندد...
بخند و امیدوار باش ...


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: من که هستم
پستارسال شده: چهارشنبه فروردین 13, 93 11:31 am 
آفلاین
کاربر نیمه فعال

تاریخ عضویت: یکشنبه تیر 23, 92 7:27 pm
پست: 79
محل اقامت: تهران
جالب بود..


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: مقصد
پستارسال شده: جمعه اردیبهشت 19, 93 10:30 am 
آفلاین
کاربر نیمه فعال
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: سه شنبه اردیبهشت 8, 93 12:31 am
پست: 70
بسیار زیبا بود


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: مقصد
پستارسال شده: جمعه اردیبهشت 19, 93 12:27 pm 
آفلاین
مدیر انجمن

تاریخ عضویت: دوشنبه بهمن 30, 91 12:14 pm
پست: 465
محل اقامت: متاهل/24ساله
عالی ی ی ی ی ی

_________________
صدای خنده خدا را می شنوی؟ به آنچه تو محال میپنداری میخندد...
بخند و امیدوار باش ...


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: مقصد
پستارسال شده: شنبه اردیبهشت 20, 93 6:02 pm 
آفلاین
کاربر فعال

تاریخ عضویت: یکشنبه شهریور 10, 92 6:24 pm
پست: 134
ممنون ؛ فوق العاده بود


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: مقصد
پستارسال شده: چهارشنبه اردیبهشت 24, 93 7:17 pm 
آفلاین
کاربر تازه وارد

تاریخ عضویت: یکشنبه اردیبهشت 21, 93 7:43 pm
پست: 8
عالی بووووووووووووووووووووود


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: Re: ع ش ق
پستارسال شده: جمعه اردیبهشت 26, 93 11:20 pm 
آفلاین
کاربر فعال

تاریخ عضویت: پنج شنبه مهر 3, 92 12:35 am
پست: 122
نیگا کنین یه موضوع مهم تو این هستش و اونم اینه که پسرک گل فروش با واقعیت زندگیش کنار اومده و به اون یکی دیگه هم می فهمونه که همین کارو بکنه....واقعیتش این بوده که اون باید با این واقعیت که خواهرش مُرده کنار بیاد و دوباره زندگی رو از نو شروع کنه......خیلی خوب بودااااااااااا......ممنون.....هر آدمی بدون مشکل نیست.....همه یه مشکلی دارن.....فقط باهمدیگه فرق می کنه.....سخته ولی باید آدم با مشکلش کنار بیاد.....خیلی سخته ولی غیر ممکن نیست..... ;) ;) ;)


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
نمایش پست ها از آخر به اول:  مرتب سازی بر اساس  
ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 41 پست ]  به صفحه برو قبلی  1, 2, 3, 4, 5  بعدی

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


چه کسی آنلاین است

کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 0 مهمان


در این انجمن نمی توانید موضوعات جدیدی ارسال کنید
در این انجمن نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
در این انجمن نمی توانید پست خود را ویرایش کنید
در این انجمن نمی توانید پست های خود را حذف کنید
در این انجمن نمی توانید پیوست ارسال کنید

پرش به:  
ایجاد شده توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
فارسی سازی و پشتیبانی phpBB توسط phpBBpersian.com